۱۳۸۷ دی ۱۴, شنبه

انتظارات ما از دین

پذیرش هر مقوله و امری در دنیای جدید مشروط به اثبات خود می باشد. هر مسئله ای باید استدلال و احتجاج بیاورد تا بتواند حضور خود را جامه توجیه و تنقیح بپوشاند و حامیان و پیروان خود را بیابد. اگر در دنیای قدیمی و سنتی، پذیرش امور قدسی و رازآلود به آسانی صورت می پذیرفت و در پی تحکیم خود هر روز بر رموز و اسرار آن افزوده می شد، در جهان امروز استدلالات و احتجاجات در جهت راززدایی و تقدس زدایی گام بر می دارند تا حضور خود را اعلام نماید و این حضور در گرو شناخت جایگاه و خاستگاه آن امر است. دین از اشتراکات جهان در سیر تاریخی خود بوده است و امروز تلقی از دین و دینداری به تبع شرایط نوی جهان تغییراتی نموده است و همین امر موجب شده تا دینداران و علی الخصوص عالمان دینی در مقام یافتن جایگاه واقعی دین به بازخوانی انتظارات از دین در کنار توانایی ها و ظرفیت هایش بپردازند.

سخن از دین اگرچه بیشتر پیرامون امور آسمانی و ماورائی شکل می گیرد. اما معنا پذیری خود را در حوزه عمومی و اجتماع انسانی و در خور مسائل زمانی و مکانی شکل می دهد. دین در جهان قدیم در جهت شناسایی و تقویت امر قدسی منظور بوده است و آثار آن امروز نیز بر جای مانده است. باید توجه داشت که دین در میان سنت مداران، هویت اندیشان، متشرعان و روشنفکران تعاریف خاص خود را دارد. ولی دین در نگرش جدید در میان نواندیشان و روشنفکران دینی به فهم آدمی وابسته شده است و فهم هر آدم از گزاره های صدق و کذب پذیرِ هدفمندِ روشمندِ جمعی، دین معرفی می شود.

بسیار حائز اهمیت است اگر دین را بر اساس مجموعه ای از امور بدانیم که در مقام صفر و یک یا صدق و آری می پذیرد یا کذب و خیر و یا گزاره هایی قوت و ضعف پذیر و گزاره هایی که قضاوت را به شروط وامی گذارد یا آن ها را به کناری وانهیم و از قالب ابتدائی به تفاسیر متاخر منتقل نمائیم و یا باید را از هست استنباط کرده و ابزارنگرانه ایدئولوژی را سوار و حاکم گردانیم و ضعف ها را به رازآلودگی امور قدسی و ماورائی به قوت و قوام مبدل سازیم. در دنیای امروز به آرا و نظرات عموم محترم تر از گذشته نظر می شود و سنتِ سنت مداری و طریقِ هویت اندیشی ضعف خود را در برابر حاکمیتِ عقلانیت نمایان ساخته است تا تعاریف پلورالستیک و متکثر از دین مقبولیت و معقولیت جامعه عقلا را در برابر مشروعیت دین بنیادگرای جامع حکما به دست آورد.

مقدم بر طرح انتظارات از دین بازخوانی دلایل این انتظارات وجود دارد. دلایلی که توجیه کننده نیاز و احتیاج به دین در دنیای امروز است و ضرورت احتیاجات مقدم و مولود انتظارات می باشد. انسان امروز به دین احتیاج دارد یا نه؟ در این مسیر مواجهه با اینکه دین برای چه آمده است و کار اصلی دین و کار اصلی پیامبران و عالمان دین چیست؟ در کنار اینکه دین به ما چه خواهد داد و این خدمات و حسنات دین تنها از این مجرا قابلیت تحقق دارند و یا راهی دیگر نیز برای آن وجود دارد، راهگشا خواهد بود و سرانجام با حل همه این مسائل پاسخ کلیدی به نیاز یا عدم نیاز به دین قبل از طرح انتظارات از دین نیز بیان می شود.

در فلسفه جدید ارتباط ویژه ای بین درک و کشف نیاز و بروز و ظهور آن نیاز ها وجود دارد و به عبارتی آنچه که به آن نیاز باشد لزوماً در بیرون ایجاد می شود. (جمع قید نامحدود بر توانایی آدمی و حتمیت تلاش در رفع نیاز و احتیاج طرح شده) نیاز به دین هم علتی بر حضور دین و هم دلیلی برای تداوم حضور آن است. حضور دین و پذیرش دین در جهت عکس استدلال فوق موجه نیاز و بیان موضوع انتظارات از دین است.

جامعه ما در طول تاریخ خود حضور و وجود دین را حس کرده و با آن عجین بوده است. آتشکده موبد زرتشتی و مقام و منزلت او در دربار شاهان بسان احوال روحانیون صفوی و قاجار بوده است و امروز نیز پس از موج محصولات جهان مدرن که در جهت تضعیف و عدم ارتباط دین و قدرت سعی داشته، بازسازی تشکل روحانیت بر محور سیاست و اجتماع سر برآورده تا حکومت دو رکنی – روحانی و پادشاه - تاریخ ایران به تک رکنی – ولی فقیه - تبدیل شود که امید به گذران آن تنها در ورود اندیشه مدرن وجود دارد. ولی این حضور مانع از طرح دلایل حضور نمی شود که دین را برای چه باید خواست و دین چه برای عرضه دارد؟

در حوزه معرفت شناسی خواستن دین برای حصول به سودها و منفعت ها مذموم است و دین را باید برای خود دین خواست. پذیرش دین به منظور اینکه خدماتی جز خود ارائه دهد مطلوب نیست و دین را فقط برای نیاز درونی و ذهنی به دین باید برگرفت و مطلوبیت دین در خود دین است نه آثار متعاقب آن. ولی این به معنای تهی بودن دین نیست بلکه نیاز به دین از آن جهت است که دین می تواند مسائلی را برای آدمی برآورده سازد که منابع دیگر یا از پاسخ گویی به آن عاجزند و یا اینکه در پاسخگویی به آن دچار ضعف فراوان در برابر دین می باشند. از آن جهت که نیاز به دین متقدم بر برگرفتن دین می باشد، پاسخگویی به این سوال به صورت بیرون دینی است و اصولا به عنوان یک دیندار از درون دین و به وسیله دین توجیه کردن نیاز به دین، دوری باطل است گرچه استفاده از دین به عنوان یک منبع می تواند یاری رسان و کمک کننده باشد. اگر به بیان برجسته تر در باب مبشر و منذر بودن پیامبران در قرآن و رفع اختلافات و مشکلات به دست دین در کنار اتمام حجت با آدمیان در روز جزا اندک توجهی صورت پذیرد این امر مشخص می گردد که ذکر این موارد در برابر نیازهای جامعه عرب 1400 سال پیش در مقام نیاز خواهی از دین بوده است ولی باید از بیرون دین نظر انداخت و با توجه به نیازهای جامعه امروز در سنجش دین گام برداشت.

در این بررسی تفکیک حوزه فردی و حوزه جمعی مفید است. در حوزه فردی و شخصی باید دید که دین چه مسائلی را پاسخ می دهد. بیشتر ادیان حاضر در جهان سعی بر معرفی برنامه ای کامل داشته اند و در ضعف پوشانی بر حجم و محتویات خود گام برداشته اند به صورتی که امروز می بینیم ادیان در مسائلی چون خوردن، طهارت، اقتصاد، آموزش و ... نیز دستورات و توصیه هایی دارند ولی تردیدی نیست که این نیازهای مسلم بشری در غیاب دین نیز به وسیله عقل آدمی حاصل می شود و عدم توجه در برابر این واقعیت یا مبین عدم حصول عقل آدمی به محتویات دین است که کاملا باطل است و یا دین را کالایی عصری و مکانی معرفی نماید. (بر مبنای تعریف نخست از دین) پس آنچه که نیاز به دین را طرح می کند، احکام و به عبارتی مسائل مرتبط با علم فقه نیست. زیرا اصولا فقه مجموعه ای تکلیف مدار است که بر اساس یک الگو امور آدمی را تئوریزه و کانالیزه کرده است و بر جای عقل آدمی نشسته است و آنگاه که عقل حاکم شود دیگر احتیاج به فقه بی اهمیت نسبت به حقوق آدمی نیست.

در اندیشه دینی مسئله معطوف به آن جهان بودن دین برجسته بوده است و به بیانی دیگر دین برای سعادت اخروی است و اگر آخرتی نبود دین هم لازم نبود. این بیان از آنجا ایجاد شده است که دین علی الاصول وعده ای در این دنیا نداده است و آموزش ها، توصیه ها و دستورات را به منظور سعادت اخروی معرفی می نماید. دنیا معبری است که اختیار آدمی را به کار می گیرد تا شقی و سعادتمند بودن آدمی را تعیّن بخشد. پس در این اندیشه وجود آخرت و وجود اختیار آدمی ضرورت وجود دین هستند و نقض و تردید در یکی از آن ها اصل دین را مورد تردید قرار داده است. آخرت امری ناشناخته و مبهم است و اصولا رازآلود و حیرت زا است و از جنس جهان قدیم و قدسی است که پای عقل آدمی در آنجا باز نیست. بر این اساس دین، دینداران را موظف به انجام تکالیف و اعمالی می دانسته تا سعادتمندی در جهانِ ناشناخته حاصل شود، مختصات و ویژگی های حیات ابدی برداشتی از کاشت ها و سازندگی های این این جهان بوده است که مصالح آن در دین مشخص شده بود و این نیازمندی آدمیان را در رازآلودگی رقم می زد. این اندیشه سنتی در مورد دین، دین را نه یک نردبان و تقویت کننده زندگی آدمی که محدود کننده زندگی او به منظور فراخی در جهان ناشناخته آخرت معرفی می کند.

اندیشه دیگر در مورد دین که در مورد اسلام از 200 سال پیش قوت و قوام یافته، ایدئولوژیک ساختن دین بوده است. در ادیان مختلف و قرائت ها و فرقه های مختلف دینی تغییر و تحولات اندیشه های دینی را در دوره های متفاوتی از سیر خود پذیرفته اند ولی در مورد تفکر شیعی-اسلامی، جریان اخباری دین را محدود به بیان حقایق مورد نظر خود می دانست و آدمی بود که می بایست با استفاده از این مسائل در رسیدن به سعادت اخروی گام برمی داشت ولی با ورود و ظهور نحله اصولی کم کم طریق هویت اندیش و ایدئولوژیکِ جهان نگر مجال قدرت نمایی یافتند.

ایدئولوژی ها به وجود آمده اند تا دنیا را به بهشت تبدیل نمایند (که معمولا جهنم بر پا می کنند) بنابراین علاوه بر حقیقت گویی سعی در حقیقت سازی و ارزش سازی های جدید نیز داشتند. پس عده ای دین را برای ساختن سلاح و ابزار برای حرکت می خواستند که اگر دنیا را آباد کنند، آخرت هم آباد می شود. پس بایدها و نبایدها عرصه بیشتر یافتند. انتظارات از دین در اینجا بیش از سایر اندیشه ها مطرح است تا قبل از طرح ایدئولوژی دینی است که باید بر اساس آن انتظارات از دین را طرح کرد ولی در دین ایدئولوژیک، دین همه ی انتظارات را باید پاسخ بگوید. پس دین که به عنوان یک مفسر است در دیدگاه ایدئولوژیک در مقام تغییر قرار می گیرد.

آخرین اندیشه مورد بررسی در اینجا نگاهش به دین به عنوان یک معرفت از معارف بشری است که در کنار سایر معارف برای زندگی راحت تر و آخرت آبادتر و آرامش، آسایش، امنیت و ... تلاش دارد. با توجه به اینکه سخنِ نقش دین در حوزه فردی است، دین نقش تکوین و تحکیم شخص را دارد. اگر در نگاه سنتی اهمیت به دین داده می شد و در ایدئولوژی ارزش گذاری و قدرت صاحب اهمیت بود در اینجا فرد دارای اهمیت است و دین برای فرد آمده است و می توان گفت از جنس علوم و معارف انسانی است. از این منظر است که تقویت دین به تقویت فرد کمک می کند و ارتباطی دو سویه ایجاد می شود. پس دین از آن جهت مهم و لازم است که قرار است فرد را یاری رساند.

اما در حوزه جمعی و اجتماع که جمع بندی سخن بالاست، در نگاه سنتی حفظ دین به معنای حفظ ارزش های سنتی جامعه و نگهداری جامعه در خطوط مورد نظر سابق است. حال آنکه در ایدئولوژی در پی ساختن بنایی جدید و حرکت در آن است. اگر در نگاه سنتی ثبات دارای اهمیت است در نگاه هویت اندیش حرکت دارای اهمیت است و دین باید موجب حرکت شود و این حرکت است که ارزش است و جامعه را نجات می دهد. دین به عنوان یک مجموعه کامل اطمینان بخش و اعتماد ساز است و این نقطه قوت می تواند خطرساز و خطرناک باشد. فرد دیندار در بستر جامعه اگر شجاعتی را که دین ایجاد می کند برگیرد، انجام هر کاری را برای خود ممکن می سازد. ممکن است جان دیگران را به راحتی بستانند و پوششی از عقاید خود را بر آن قرار دهند. دین اصولا در عمل شجاعت می بخشد ولی این شجاعت در عمل تنها در صورتی مطلوب است که بصیرت در نظر موجود باشد. اگر مقلدانه و کورکورانه و بدون تفکر بخواهند شجاعتی را برگیرند و عملی را انجام دهند، آشوبی و بلوایی در جهان بر پا می کند. ولی اگر نقش دین را متوجه آدمی و جامعه او بدانیم، سخنی که می توان گفت این است که نقش دین و کارکرد اصلی آن اخلاقی کردن جامعه است. همان گونه که گفته شد در لزوم حضور دین باید احتیاجات و دردهایی را یافت که دین تنها پاسخگوی آن باشد و یا به صورت ویژه ای در برابر آن قرار گیرد. ولی می دانیم که مسائل اخلاقیِ اصلی را عقل آدمی مشخص می کند و نتیجه گیری در امور کلان اخلاقی و معرفتی، باب احتیاج به دین را نمی گشاید و امور خرد و مصادیق و جزئیات هستند که اشارات و توصیفاتی از حسن و قبح و حسنه و رذیله بودن را در تسریع و صحت مطلوب شناخت می طلبد. پس امور خرد اخلاقی و کیفیت روابط آدمی در حالت معطوف به فرد به مجموعه ای برای ایجاد رضایت، امنیت و آرامش احتیاج دارد و همین عرصه است که دین را می طلبد، دینی که به عنوان الگو (نه برنامه) هم از نظر ذهنی و هم از لحاظ عینی فضای مطلوب را برای فرد و در بستر جامعه موجب می گردد.

ادیان به امور اخلاقی به صورت غیر نسبی نظر می افکند، نامگذاری فضیلت و رذیلت در عرصه دین مبین مطلق نگری به امور اخلاقی است. هر عملی یا حسن است و یا قبح و همین امر موجب می گردد تعیین تکلیف در مورد امور مختلف به راحتی صورت پذیرد و تکلیف مداری در بستر زمان تحکیم یابد و آن را در سایر امور نیز بسط دهد و نهایت آن باز شدن پای فقه در این امور است. بنابراین نگاه حداکثری موجب می گردد کارکرد دین را نه در عرصه های تخصصی دین بلکه در همه امور بدانیم و این بار اضافه گذاشتن بر دین و توقع بیش از اندازه از دین داشتن موجب ضعف و فرسوده شدن دین و نهایت آن غیرکارآمدی و زوال دین می باشد.

پس توجه عمیق به نقش عقل و حضور پیامبران در جامعه به منظور اتمام حجت با دینداران (اندیشه درون دینی) این نکته را بازگو می کند که اگر دینی در کار نبود شاید مانعی در روند زندگی و حیات بشری ایجاد نمی شد. ولی دسترسی عموم به برخی امور ناممکن و یا سخت می شد که با تفکری عمیق در تاریخ ادیان حصول به این مطلب که ادیان اگر ناگفته ای را بیان کرده اند، نکات ریز اخلاقی و مواردی که در برخورد آدمیان، در مورد هر شخص ایجاد می شود، بوده است و این الگوی مفید توسط دینداران باید بسط داده شود و با اخلاقی کردن جامعه به ایجاد آرامش و امنیت در جامعه یاری رساند. (آنچه که دکتر سروش بسط تجربه نبوی توسط عالمان تجربت اندیش و تداوم سلسله پیامبران مدنظر دارد.)

پس در طرح انتظارات از دین مسئله تعقل و شناسایی انواع معارف دینی مهم است. باید با شناخت اصول، اخلاقیات و احکام، نقش هریک را دانست. در این مسیر توجه به حداقلی بودن این معارف مهم است، یعنی این که آنچه مقبول قرار می گیرد، حداقل معرفتی است که در آن زمینه باید برگرفت و فقط در عرصه هایی که لازم است باید به کار گرفت و در سایر امور نباید دخالت کرد. اخلاقیات غیر نسبیِ دینی حداقل اخلاقی است که کلیات و مسائل کلان اخلاقی را تعیین می کند و امور اخلاقی نسبی که همان امور اخلاقی جزئی تر است به آدمی واگذار می شود و دین در این زمینه به عنوان یک منبع و یک الگو حضور غیر قابل انکار داشته است و بسط آن در امروز نیز همچنان در روند حیات بشری تاثیر دارد. بیان اصولی رازآلود و سخت الوصول بودن در مسیر دستیابی به عقول آدمی به عنوان یک هشدار و اتمام حجت است که بیان آن ها از دین انتظار می رود. متناسب با مبشر بودن و منذر بودن پیامبران، بیان احکام و مسائل فقهی امری بدیهی است. ولی شناخت احکامی که به درد این دنیا می خورد و احکامی که متوجه آخرت است و همچنین حداقلی نگریستن به آن ها با در نظر گرفتن تاثیرات مفید و غیر مفید و قوت و ضعف حضور آن ها در جامعه امروز همگی در مسیر انتظارات از دین قرار دارند که به شرط غیر دستوری بودن آن ها و به بیانی دیگر الگو بودن آن و نه برنامه بودن آن، معرفت بودن آن و نه ایدئولوژی بودن آن، هم انسان ساز است و هم جامعه ساز.

بنابراین از دین انتظار می رود که اگر به سعادت اخروی نظر دارد، به درد زندگی و این دنیا نیز بخورد. ولی این نقش دنیوی دین باید به صورت باید و نباید نباشد بلکه یک الگوی مفید و غنی باشد که در دسترس عقول بشری قرار داده شود و دست آدمی در قبض و بسط آن باز گذاشته شده باشد. از دین انتظار می رود که متناسب با ظرفیت های آدمی و استعدادهای آدمی عمل کند، در محتویات و داشته های خود قوت داشته باشد تا قوه های آدمی را به فعل برساند و به عبارتی بر خلاف فطرت آدمی (مجموع کمیت قوه ها و کیفیت فعل ها) که متناسب با عقل آدمی است، عمل نکند. به عبارتی از دین انتظار می رود که در مقام تقابل با عقل قرار نگیرد و تابعیتی از عقل داشته باشد. از دین انتظار می رود که به داشته های افراد و دستاوردهای جامعه فرد احترام بگذارد. بین دین و آنچه که فرد آن ها را به عنوان ارزش پذیرفته و این پذیرش از همان راهی بوده که دین باید حاصل شود. (عقلی بوده است) تناسبی را برقرار سازد، در مقام یکتاجویی، هر ارزش و داشته ای را رد نکند، سرمایه های آدمی را محترم بداند و در افزایش آن تلاش و اهتمام به کار گیرد. همان گونه که دین منبعی برای جامعه است جامعه نیز منبعی برای دین باشد و متناسب با هم بسط یابند و بر غنای خود بیفزایند. بنابراین از دین انتظار می رود که در حاصلخیز کردن جامعه به منظور پرورش علم، هنر، ادب و ... یاری رساند و این به معنی لزوم دخالت دین در این عرصه ها نیست بلکه حداقلی که برای آن می توان تصور کرد، مد نظر است. یعنی سدی در راه علم آموزی، هنرورزی و ادب گستری نداشته باشد، قواعد و احکام آن با هیچ ارزش و هنری در تضاد نباشد.

از دین انتظار می رود که موجب عزت مندی فرد دیندار شود. اگر دین موجب حقارت و سرافکندگی دینداران شد، ایراد بر آن وارد است. تفسیرهایی که به موجب آن باید ذلیلانه و در سطوح پائین زندگی کرد، در تضاد با انتظار از دین است. دین باید در روند پیشرفت و بر گرفتن هر برتری مانع نباشد. باید درک عزیزانه از دین داشت و پائین بودن و ذلیل بودن را به کناری وانهاد. از دین انتظار می رود که آزادی و آزادگی آموز باشد و هر بندگی را نفی کند، در نفی خود باختگی گام بردارد. اگر دین به فرد عزت ندهد، مخل حیات آدمی، فطرت آدمی و عقول آدمی است. بندگی آموختن و اسیر ساختن آدمی در قیود و شروط به معنی اتصال به منبعی متعالی جهت تعالی اگر در تضاد با عقل نباشد و عزت بخش باشد ولی هر گونه ارادت ورزی و تقدس گرایی هم درس بندگی و هم نفی آزادی است. دین باید به فرد آزادی دهد و این آزادی نه آزادی محدود بلکه آزادی مورد قبول عقل آدمی و متناسب با فطرت اوست. بنابراین احترام به عقل آدمی و احترام به اختیار آدمی که هر دو ضرورت دین است، موجب آن می شود که آزادی محترم باشد و اگر دین به آزادی احترام نگذارد مورد تردید است. همچنین از دین انتظار می رود که به بسط عدالت یاری رساند. عدالتی که انسان را مورد نظر داشته باشد و مسلمان یا غیر مسلمان بودن، زن یا مرد بودن، چه رنگی داشتن و ... را نفی کند. عدالتی که مساوات، برابری و برادری را بر اساس انسان بودن قرار دهد و تفاوت ها و اختلافات را به تلاش و همت آدمی قرار می دهد. از دین انتظار می رود که اگر شجاعت در عمل می آورد، این شجاعت را در پی بصیرت در نظر قرار دهد تا عمل خلاف عقل و خردگریز و خردستیز را به وقوع نرساند و همه ی این انتظارات از دین از دینی است که در مقام تفسیر و فهم پذیری دنیا است نه تغییر دنیا بر اساس دین.

در پایان به این نکته باید توجه داشت که ادیان به ضرورت دوران تاسیس هویت ستان و هویت بخش هستند. بسیار را به کنار می گذارد و بسیار را به پا می دارند و این هویت بخشی در مقام تقابل است، در مقام یکتاجویی و بومی گرایی است. در رد ارزش های دیگران و ارج به ارزش های خود است به تقسیم خودی و غیر خودی می پردازد. ولی بسط آن در دوران استقرار ابلهی و جنایت است.

اگر درک از دین هویتی باشد آنگاه دیدگاه حداکثری رخ می نماید و به خیال اینکه همه چیز در دین است بار اضافی را بر دین قرار می دهد و انتظار از دین را در همه عرصه ها حداکثری می داند و چون بر این باور است که همه چیز را دارد دیگر نیاز به یافتن و تحلیل کردن نیست پس عقل به کنار گذاشته می شود و نقشی نمی یابد. شجاعت بی بصیرت می بخشد و آزادی را نفی می کند، بندگی می آموزد، خودی و غیر خودی تعیین می کند، عدالت را نقض می کند، عزت را می ستاند، در مقام حکم دهی و باید و نباید استعدادها را هیچ می انگارد و ارزش های جامعه را نابود می کند و این درک هویت اندیشانه از دین، لباس قدسی-سنتی دینی را همراه کرده است تا ارادت ورزی و تقدس گرایی مانع از نقد و بیان شود و اگر انتظارات از دین و شناخت دین را مطلوب بدانیم، هویت اندیشی و بنیادگرایی دینی در نقطه مقابل آن قرار دارد که هم مانع می شود که انتظاری از دین داشت و هم مانع تفکر در حوزه دین می شود. بنابراین طرح انتظارات از دین در بستر جامعه آزاد و به دور از هویت اندیشی و بنیادگرایی است که می تواند منظور و هدف در خدمت به دین باشد که اگر دین در قامت و جامه ای دیگر درآید، خدمت به آن جز خیانت نخواهد بود.

۱۳۸۷ دی ۱۳, جمعه

انقلاب منوط به اراده انقلابیون است

ذهنیت رهایی بخش از تاریخ درونی افراد سرچشمه می گیرد/ تاملی در زندگی و اندیشه های هربرت مارکوزه، رهبر فکری جنیش دانشجویی 1968 فرانسه (شرحی متفاوت)

هربرت مارکوزه نئومارکسیست آلمانی – امریکایی در 19 ژوئیه 1989 در برلین به دنیا آمد. وی در خانواده ای یهودی و تقریباً متمول بزرگ شد و در اوان جوانی به دانشگاه برلین وارد شد و علوم سیاسی را در آنجا تحصیل نمود و سپس به فرایبورگ رفت تا رساله دکترا خود را زیر نظر مارتین هایدگر با موضوع تفسیر اندیشه های هگل به نتیجه برساند. مارکوزه در دانشگاه فرایبورگ دستیار هایدگر شد و به دعوت هورکهایمر در جمع اندیشمندان مکتب فرانکفورت حاضر شد و از تاثیرگذارترین اندیشمندان این مکتب انتقادی گردید. تجربه های تلخ و شیرین مارکوزه و حضور او در امریکا به آرا و نظراتی منتهی شد که نهایتاً بر اساس آن جنبش دانشجویی می 1968 فرانسه به ثمر رسید و تحولاتی را در سراسر جهان موجب گردید. تاثیر او بر دانشجویان و جامعه فرانسه در آن زمان به حدی بود که در حضور اندیشمندان و بزرگانی چون سارتر، او را به تنهایی رهبر فکری جنبش دانشجویی 1968 فرانسه می توان برشمرد.

رزا لوگزامبورگ و لیبکنخت و عده ای دیگر از رهبران انقلاب ناموفق سال 1918 آلمان در خون غلتیده بودند و انقلابی که می خواست عالم گیر شود در همان ابتدا سرکوب شده بود. برای یکی از اعضای شورای سربازان برلین (راینیکندورف) سخت بود که هر شخصی را در میان خود ببیند و به هیچ امید ببندد. انقلاب کمونیست ها بی سرانجام مانده بود و انشعاباتی در آن ایجاد شده بود، دلزدگی جوان علاقه مند به سیاست و فلسفه او را راهی دانشگاه کرد و او را به شاگردی هوسرل پدیدارشناس و هایدگر اگزیستانسیال کشاند.

مطالعه مارکس، هگل و فروید او را به این سوال رساند که چرا هنگامی که به راستی شرایط انقلابی اصیل وجود داشت، این انقلاب در هم شکست یا سرکوب شد. برای اندیشمندانی که تحت تاثیر ایده الیسم آلمانی هگل قرار داشت، دیدن آن تجارب تلخ تا آخرین روزهای زندگی اش موثر افتاد.

آن روزها تفکرات مارکس تاثیرات فراگیری در اروپا داشت و مانیفیست کمونیست این نظریه پرداز از اولین کتبی بود که مورد توجه اندیشمندان قرار می گرفت. برای مارکوزه یهودی زندگی در جامعه ی آلمان که نازی ها در آن در حال قدرت گرفتن بودند، سخت شده بود. در ابتدای دهه 30 روحیه انتقادیش، او را به سمت موسسه پژوهشی در فرانکفورت هدایت کرد تا او را به یکی از موثرترین اعضای آن مبدل سازد. موسسه ای که بعدها به نام مکتب فرانکفورت شناخته شد و اندیشمندان چون هورکهایمر، آدورنو، بنیامین، ارنست بلوخ و هابرماس را در درون خود جای داده است.

با شروع انتقادات شدید هورکهایمر به اجتماع و تمدن، مارکوزه به کمک آدورنو پای فلسفه را به نظریه های انتقادی باز کردند. مارکوزه راهی امریکا شد تا در سال های جنگ جهانی به دور از میدان جنگ و در خدمت امریکا متهم به خیانت به وطن شود. البته شاید مجالی را برای او فراهم کرد تا به نظریه بحران عقل هورکهایمر در جنگ جهانی توجه کند. "چرا با این که به ظاهر و به ادعا، هر روز عقلانی تر می شویم و به سمت بسط خرد در عالم قدم برمی داریم، اما باز از دل این همه عقل، ناگاه جنون سر برمی آورد و چنان همگان را با خود همراه می کند که گویی مسیر عقل با چنین تقدیری خاتمه خواهد یافت."

تجربه مارکسیست و جنگ جهانی برای ظهور تفکرات مکتب فرانکفورت موثر افتاد و رئوس اصلی فکری مارکوزه را تشکیل داد. اینان معتقد بودند که "سرکوبی ناشی از عقلانیت جای استثمار اقتصادی را گرفته و کانون تسلط از اقتصاد به فرهنگ آمده است." پیشگامانی چون هورکهایمر و آدورنو به این اصل اقرار کردند که در مارکسیسم باید ازپرولتاریا صرف نظرکرد، چون فرهنگ توده ای اسیر کننده و منفعل کننده است. "صنایع فرهنگی وظیفه اصلی در استثمار را بازی می کنند و فرهنگ توده ای بسته بندی شده که از گذشته در اختیار قرار می گیرد، تاثیری جز ساکت کنندگی و سرکوبگری و بی حس کنندگی برای مردم به بار نمی آورد." مردمی که باید با آگاهی و بینشی انتقادی از مرزها و خطوط عبور کنند و خود در سرنوشت خود موثر واقع شوند.

با ظهور تکنولوژی های نو، ارتباطات هدایت شده موجب یکپارچگی آگاهی می شود و اجتماع یکپارچه به دگرگونی در ساختمان روانی افراد منتهی می گردد و ناچیزی فرد در مقابل تولیدات و تکنولوژی جدید را موجب می شود. مکتب فرانکفورت در حالی که به مردم هشدار می داد، آن ها را به عکس العمل فرا می خواند و مارکوزه که مطالعه هگل و فروید باعث تسلط خوبی به مباحث مختلف در او می شد، تاثیر به سزایی در این امور داشت.

عقلانیت ماکس وبری و تقسیم صوری و ذاتی او بر مارکوزه و مکتب فرانکفورت تاثیر گذاشت تا مارکوزه به تقبیح خرد تکنولوژیک بپردازد. عقلانیت صوری که جز خدمت به نیروهای سلطه گر چیزی در بر نداشت. در عین حال او به عقلانیت ذاتی که ارزش های انسانی و عدالت را ملاک ارزیابی وسایل و رفتارها قرار داده بود، بها می داد.

نظریات مارکوزه در دوره ای به اوج خود رسید که مارکسیست ها به این نتیجه رسیده بودند که جباریت سیاسی و عقیدتی منجر از مارکسیسم مخرب و مضر است و با این سوال که "چه کنیم به عدالت سوسیالیستی دست یابیم ولی جباریت سیاسی و عقیدتی آن دامنگیرمان نشود." فاصله خود را با مارکسیست ها افزایش دادند و آن هایی که ریشه های مارکسیستی قوی تری داشتند، نئومارکسیست نامیده شدند و مابقی به مکاتب دیگر پیوستند.

دهه 60 در فرانسه و در سال های پس از جنگ کره و ویتنام موج ضد امریکایی به شدت در حال رشد بود و جنایتکار خواندن امریکا امری مطلوب به نظر می آمد. مفهوم رهایی که در اندیشه های مارکوزه یافت می شد مورد استقبال دانشجویان فرانسوی قرار گرفت، آن هم نه آزادیخواهی رایج (آزادی بیان، اندیشه و مطبوعات) بلکه آزادی از هر گونه جبری بود که در زیر سایه معرفی جهان غرب به عنوان، جهان کاسبکار، مصرف اجباری برای حفظ تولید، اختناق اجتماعی، اسراف توانگران در حضور تهی دستان و ... توانست علاوه بر دانشجویان، کارگران و به ویژه تهی دستان این قشر، واماندگان، بورژواهای دل زده از نظام سرمایه داری و ... را در پی حصول به مراد و هدف خود به میدان بکشاند. میدانی که در اثر حادثه ای کوچک به انقلابی عظیم مبدل شد تا از دانشگاهی به دانشگاه دیگر و از شهری به شهر دیگر، سراسر فرانسه و حتی سراسر جهان را تحت تاثیر قرار دهد.

اگرچه در این برهه سرمایه داران با اعطای آزادی آکادمیک بیشتر و افزایش دستمزد کارگران سعی در سرکوب هوشمندانه به جای سرکوب خشونت بار داشتند ولی ریشه دواندن اندیشه های رهایی محور و آزادی خواهانه در میان دانشجویان فرانسوی، مانع از پیشرفت محسوس نیات صاحبان قدرت و سرمایه گردید و نهایتا جنبش می 1968 را به ثمر رسانید.

تفکرات مارکوزه چنان برای دانشجویان زیبا و مفید بود که با شناخت هر جز آن در پی او روان می شدند. مطالعه، هم نشینی و مصاحبت های او با هورکهایمر، پوپر، هایدگر و ماکس وبر، عقل گرایی و خردورزی را در او قوت بخشیده بود و نظرات و آرای او را متاثر ساخته بود.

او مدعی بود که اصالتی که خرد و عقل دارد به آزادی منتهی می شود. زندگی خردمندانه، یافتن وجود و هستی است که برای دستیابی بر حقیقت باید خرد را بر عقلانیت ابزاری و عقلانیت صوری ماکس وبری برتری داد، آنچه اصالت دارد خرد و عقلانیت ذاتی است که انسان را به حرکت وا می دارد، عقلانیتی که به انسان ارزش می دهد. اگرچه مارکوزه مارکسیست بود ولی همه این مسائل را ملازم آگاهی طبقاتی و انقلاب پرولتاریایی نمی دانست و رویکرد متفاوتی نسبت به مبارزه و تغییر ساختارها داشت. او دموکراسی را مطلوب می دانست و معتقد بود که "هرچه دموکراسی ها بیشتر برچیده شوند، سرکوبی اقلیت ها فزونی می یابد و سیاست های خارجی پرخاشگرانه جایگزین می گردد." و تعدی به آزادی ها و حقوق انسان ها آغاز می شود، آزادی ای که سیطره اراده انسان هاست.

مارکوزه در همان روزها که عده ای (به گفته خود او) مردم را به تحملِ تحمل ناپذیر و کمک به ستمِ ستمگر می خواندند، متاثر از نظریات لاک با طرح تحمل تبعیض آمیز، نوعی دیدگاه جدید در جوانان ایجاد نمود. او تحمل را تنها زمانی گزینه درست می دانست که نسبت به چیزی شر موجب خیری گردد و اگر مانع شر شود ولی موجب خیری نگردد، آن را تحملی ناب و تحملی ارزشمند نمی دانست. برای فردی که در محیطی دینی رشد یافته بود، تغییر کانون تحمل از آزادی دینی به عرصه سیاست کاملا محسوس بود و تحمل جز ناسازگاری با خشونت و ارعاب پیام دیگری نداشت و او را به این بیان می کشاند که آنچه امروز به نام تحمل اعلام و عمل می شود در خدمت به ستم و ستمگر است و تحمل در این دوره جایز نیست و باید به پا خاست.

آرمان شهر مارکوزه، تشکیل جامعه ای بی طبقه بر محور آزادی، صلح و دوستی بود. جامعه ای که نیروی کارگران و دانش دانشجویان و دانشمندان را در جهت بازتولید سرمایه به کار گیرد. او امید به ایجاد چنین آرمان شهری را در گرو برآمدن نسلی نو می دانست. "نسلی که بر خلاف اسلاف خود مهربان، بازیگوش و اهل دل باشند." جوانانی که با در نظر گرفتن شرایط جامعه، جسورانه به میدان بیایند و در تشکیل "خانواده ای کلان بر محور عشق و تفاهم و برادری در جامعه ای بی طبقه و توحیدی" اقدام نمایند.

متجلی ترین تفکر او در میان دانشجویان جوان فرانسوی استبدادستیزی و رهایی بخشی بود. در هنگامه انقلاب مِی 1968 فرانسه، متاثر از فروید، تاریخ تمدن بشری را تاریخ سرکوب دانست و انقلاب را منوط به اراده انقلابیون بیان کرد. انقلابیونی که از جبرگرایی تاریخی مارکس دل خوشی نداشتند و مارکوزه با نادرست خواندن چنین جبری همه چیز را به اراده دانشجویان واگذار نمود. ایده آلیسم هگلی که همچنان در او باقی مانده بود موجب می شد ذهنیت ها در نزد او و در آرای او جایگاه ویژه ای داشته باشد. او واقعیت های تلخ جامعه را مهمترین دلیل برای حرکت به ذهنیت های رهایی بخش می دانست، حرکتی که ذهنیت ها را به عینیت می رساند و جامعه را مطلوب می گردانید.

او معتقد بود که "ذهنیت رهایی بخش از تاریخ درونی افراد سرچشمه می گیرد. از تاریخ خاص آن ها که با موجودیت اجتماعی شدن یکسان نیست و آن تاریخ خاص برخوردهای ایشان است. تاریخ خاص شور و شوقشان، شادمانی و اندوهشان، تجاربی که لزوماً بر پایه ی موضع طبقاتی آن ها استوار نبوده و از این دیدگاه حتی قابل فهم هم نیست."

بنابراین "هیچ جامعه ای نباید توقف داشته باشد، مگر مصنوعی و تخدیری"، اصلا در هیچ جامعه ای نمی توان با استبداد حکومت کرد. هیچ جامعه ای بر اساس ابر و باد و مه و خورشید و فلک نقش نبسته است. این اراده انسان هاست که جامعه ها را شکل داده است، هر جامعه ای در خور شایستگی های اعضای آن جامعه است. آنچه که جامعه می تواند بر آن استوار شود و جامعه ای مطلوب را شکل دهد انسانیت است "و انسانیت فرا رفتن اراده و خواست انسانی تا دور دست-هاست"، دست دراز کردن به سوی ذهنیت ها و آرمان های رهایی بخش و این آزادی و رهایی جز در سیطره اراده نیست.

باید به سمت ذهنیت ها و آرمان ها خیز برداشت و در این مسیر وظیفه روشنفکر بسیار پراهمیت است. "وظیفه روشنفکر، شکستن فضای ذهنی به منظور فرازش واقعیت موجود است." باید همه چیز را تحلیل کرد. بدون درک واقعیت تلخ امروز، بدون آگاهی بخشی نمی توان انتظار حرکت داشت. باید همگان را نسبت به مسائل مختلف آگاه کرد. باید آرمان ها و ذهنیت های مطلوبی را در دیگران ایجاد کرد و به آن ها مسیر درست و میزان مفید شور و هیجان را منتقل نمود، اراده انقلابی است که در تغییرات مفید واقع می شود و اراده به آگاهی و خرد دیگران بستگی دارد، خردی که از عقلانیت ذاتی ایجاد شده است، عقلانیتی که ارزش ها را ملاک قرار داده است.

مارکوزه ورود به جامعه مدرن را کاملا احساس کرده بود و مختصات آن را کاملا می شناخت. او همچون نیچه بر این باور بود که کمبود جامعه مدرن در زمینه ارزش ها و باورهاست. او تعاریف و ویژگی های جامعه مدرن را یک به یک بیان می-کرد: در نگرش مدرن "خدا از محوریت و مرکزیت افتاده و انسان جای او را گرفته است، عقلانیت تنها وسیله برای رسیدن انسان به سعادت است"، در جامعه مدرن " انسان، آزادی فردی خود را از دست داده است، انسان مدرن برده ای است که جامعه بر او حکمرانی می کند"، جامعه وظایف، نیازها و خواست های فرد را تعیین می کند، ملزوماتی که همه مادی شده اند و بر دست و پای بشری قفل و زنجیر نهاده اند، "جامعه مدرن به واقعیات موجود بسنده کرده و در پی برتری جستن از این واقعیات نیست." نبود آرمان و ذهنیت انسان را در اسارت فرو برده است و جامعه به فرد حاکم شده و آزادی او را سلب کرده است. انسان از حیث انسانیت مسخ شده است و در جامعه ای تک بعدی قرار گرفته است و باید از این عقلانیت ابزاریِ تولید شده به دست خودمان رهایی یابیم. باید حصار آگاهی ها را بشکنیم و از فرهنگ بسته بندی شده بگریزیم، از زندگی و جامعه تک بعدی رها شویم و البته معتقد بود که شاید هنر در این راه مفید واقع شود.

مارکوزه به معرفت شناسی هنر می پرداخت و معتقد بود؛ زیبا شناختی می تواند به عنوان آگاهی بر ذهنیت افراد جامعه اثر بگذارد. او با توجه به اینکه هنر وجه بیرونی متاثر از درونیات افراد است، تلاقی هنر و اجتماع را بدیهی می دانست و تلاقی و برخورد هنر با سیاست را امری ناگزیر و غیر قابل اجتناب می دانست. او همچون سایر نئومارکسیست ها به نقد روبنایی می پرداخت و به ریشه ها و دلایل نهفته زیاد کاری نداشت. او جامعه طبقاتی را مطلوب نمی دانست ولی می گفت که هنر باید منعکس کننده پرولتاریا باشد، منعکس کننده شرایط و خواست ها و دردهای طبقات پائین و رنج کشیده جامعه باشد. نویسنده باید منافع گروه های پائین را لحاظ کند. نباید هنر در خدمت قدرت و صاحبان قدرت باشد، چون طبقه ای رو به زوال و انحطاط است. هنر باید در خدمت و برای طبقه رو به تعالی باشد، قرار گرفتن در میان گروه رو به انحطاط موجب تولید هنر منحط می شود. "طبقه رو به زوال و انحطاط، هنر منحط تولید می کند." بهترین و درست ترین شکل هنر واقعگرایانه است. چون باید هنر به انسان ها آگاهی بدهد، نقش هنر در آگاهی بخشی نسبت به واقعیت است و ذهنیت ها و آرمان ها متعاقب آن تولید خواهد شد.

او جامعه امروز را جامعه ای بی روح و جبار می دید، جامعه ای که فرهنگش را به صورت بسته بندی شده از گذشته به ارث برده و خود اختیاری در تعیین آن نداشته است و تنها به واسطه سلطه های صاحبان زور و پول است که تغییراتی در آن داده می شود، به هر حال او به مکتب فرانکفورت تعلق خاطر داشت و بر تمام افکارش، جایگزینی استثمار فرهنگی به جای استعمار و استثمار اقتصادی حاکم بود. او معتقد بود که باید به باز تولید فرهنگ دست زد، فرهنگ توده ای بسته-بندی شده ای که با تقدس و اکرام تحویل می دهند را نباید به راحتی پذیرفت، فرهنگ باید با خواست ها و ذهنیت ها، با ابزار و وسایل متناسب باشد، فرهنگ نباید با رهایی و آزادی در ستیز باشد، فرهنگ نباید اراده را از فرد و جامعه (هر یک در جایگاه خود) سلب کند. او می ترسید که عقلانیت ابزاری از فرهنگ برای تک بعدی تر کردن افراد جامعه استفاده کند. جامعه تک بعدی است و ساختار یک پارچه ای دارد، ساختارهای یکپارچه ای که متاثر از ارتباطات هدایت شده ی افراد خاص است. "انسان تک بعدی محصول سرمایه داری است که در زندگی اجتماعی مسخ شده است و امروز آلت دست عقلانیت تکنولوژیکی گردیده است." رسانه ها مانع از خردورزی می گردند. رسانه نوعی شعور کاذب ایجاد می کنند و خلاقیت و اندیشه از بین می رود و تقلید و یکپارچگی جای آن را می گیرد. اراده از او سلب می شود و آزادی آن ها به هیچ انگاشته می گردد و البته در میدان بازیچه ی شعور افراد، عکس العملی وجود ندارد. آنهایی که ظلم و ستم را سرلوحه قرار داده اند با توجه به تمام ابزار و وسایل که دارند به سلطه بر آگاهی افراد دست می زنند. از تولیدات و ارتباطات هدایت شده خود، اجتماعی یک پارچه می سازند و با دگرگونی ذهنیت ها و جهت دهی در عینیت های افراد، بر آن ها حاکم می شوند و اراده و بروز هر عملی را از افراد می گیرند. با توسل به رسانه های تک صدایی و خادم منافع شان به سلطه گری دست می زنند و پیامد آن سیاست زدایی جامعه و حذف مسائل سیاسی و اخلاقی از زندگی عمومی است.

مبارزه در اندیشه های ماکوزه جایگاه بسیار پراهمیت و رفیعی دارد. او انسان ها را از نشستن و امید بستن بر حذر می-دارد، انسان ها را از صبر و تحمل کردن بی مورد بر حذر می دارد، او همه چیز را در گرو اراده افراد می داند و هیچ جبری را بر بشر محتوم نمی داند و انسان ها را به ستیز خردورزانه با این جبرها فرا می خواند. ذهنیت رهایی بخش و آزادی خواهانه را تبلیغ می نماید و رهایی از هر جبری را مطلوب می انگارد.

اما در این مسیر برخلاف بسیاری دیگر از اندیشمندان دنیای مدرن ترور و قتل را مطلوب می داند. شاید ریشه های مارکسیستی و یا تولد در جامعه جنگی و یا زندگی در دوران آلمان نازی موجب این امر شده باشد ولی او ترور را به مثابه ضرورت و تعهد می شمارد. "به گمان من کسانی که بر آن ها ستم روا شده و اقلیت های تحت سلطه، بر اساس قانون طبیعی حق مقاومت دارند، حقی که به محض آن که ابزار قانونی کارایی اش را از دست دهد، می تواند به شکل فرا قانونی به اجرا گذاشته شود، قانون و نظم همواره و همه جا، قانون و نظم کسانی است که سلسله مراتب موجود را حفاظت می کنند ... با استفاده از خشونت و اقلیت های تحت ستم دور تازه ای از اعمال قهرآمیز را آغاز نمی کنند بلکه زنجیر خشونت موجود را در هم می شکنند." همچنین "در مواقعی تاریخی معین، خشونت یا قهر عامل اصلی پیشرفت است. اگر ترور به نفع کلیت باشد و علیه منافع خاص استثماری، این ترور یک ضرورت و یک تعهد است."

مارکوزه را بدون شک می توان یکی از انقلابی ترین متفکران جهان دانست، اندیشمند موثر مکتب فرانکفورت که دیدگاه انتقادی را به رسم هم مسلکان خود تا آخرین روزهای عمرش حفظ کرد و سرانجام در سال 1979 نقاب در خاک کشید تا 24 سال بعد خاکسترش را در کنار فیسلسوف بزرگ آلمانی هگل در برلین به خاک بسپارند.

پس از دهه 60 هنرمندان و اندیشمندان فراوانی متاثر از او به نگارش مطلب پرداختند و به هنر از دیدگاه مارکوزه نگریستند. انقلاب فرانسه و تاثیرات آن بیش از هر چیز به بسط تفکرات و آرای او کمک کرد. تفکرات استبدادستیزی و رهایی بخش او خیلی زود به تمام جهان منتقل گردید و جنبش هایی را به راه انداخت. انقلاب دانشجویی 1968 فرانسه عصر جدیدی را در ظلم ستیزی و اعتراض علیه استبداد حکومتی (دولتی) موجب گردید. عصری که با همه تفکرات مارکوزه پیوند خورده است و نه تنها تفکرات شخص مارکوزه که با تفکرات متفکران مکتب انتقادی فرانکفورت. مکتبی که امید به ساخت دنیایی بهتر داشت، دنیایی که از ظلم عاری شود و هیچ استثمار و استعماری در آن یافت نشود.

امروز جامعه ما استبداد زده است، حتی در دانشگاه و کلاس درس نیز این دیدگاه استبدادی را می توان یافت، انسان های تک بعدی که در اسارت رسانه های هم صدا دچار آمده اند و اختیار و اراده خود را مسلوب می بینند، انسان های که بیش از دیگران مفهوم رهایی و آزادی را احتیاج دارند. شاید امروز جنبش دانشجویی و فعالین سیاسی بیش از هر زمان دیگر احتیاج به تامل در آرا و اندیشه های متفکرانی چون مارکوزه داشته باشد

۱۳۸۷ دی ۱۲, پنجشنبه

سیر اندیشه آزادی خواهی در دوران معاصر

این روزها آزادی کلمه و مفهومی پرکاربرد شده است و از امور جزئی روزمره و مسائل حاکم بر جامعه تا سطوح بالای حکومت و علوم تخصصی کاربردِ ویژه خود را دارد. آزادی اگرچه در پهنه تاریخ قدمتی درخور یافته، ولی سیر تغییرات آن و تحولات معنایی آن فراوان تر از آن است که بتوان به آزادی به عنوان یک مفهوم پیوسته در طول تاریخ بنگریم. سرزمین های مختلف در زمان های متفاوت هر یک به گونه ای با این مفهوم برخورد داشته اند و تعامل و رویکرد خاصی را با آن برگزیده اند که بررسی این مفهوم را دچار مشکل ساخته است.

آزادی از آن هنگام که مهر اندیشه بر پیشانی خویش نهاد از حوزه واقعیت اندکی فاصله گرفت تا به عنوان یک حق، مطرح و مورد بررسی واقع شود. آزادی از یک امر ابتدایی و قابل عین به یک مفهوم غنی ذهنی تبدیل شد که طلب آن بدیهی می نمود. چنین مفهومی سهل می نمود اگر در کوتاه زمانی به امور معرفتی بپیوندد و طالبان خود را بیابد. اگرچه وجه روشی بودن خود را از دست نداده بود و همچنان در جهان امروز در امور مختلف به عنوان روشی کارآمد مورد استفاده قرار می گیرد.

آزادی که به منزله حق در نظر گرفته شده بود هر لحظه در خطر سلب شدن و محدود شدن بود از آن جهت که حقوق فراوانی در ارتباط با انسان قرار می گرفت که در برابر سایر حقوق و یا زیاده خواهی های عده ای محدود می گردید و فراخي خود را در تأثیر پذیری از دست می داد. به هر حال به منزله حق بودن و مقوله انسانی بودن آزادی این مفهوم را در نزد آدمی عزیز و محترم گردانید و بشر را به سوی احقاق آن سوق داد. تاریخ ثابت کرده بود که حقوق را باید گرفت پس آزادی نیز باید جستجوگران را به انتظار می نشست تا آزادی خواهی حادث گردد.

اندیشه آزادی خواهی با توجه اندیشمندان به این سرمایه غنی و عزیز بشری شکل گرفت. محدودیت ها، سختی ها و میل به پیشرفت در میان اندیشمندان اثبات و مؤید تلاشی در جهت عینیت بخشی به جهان ذهنی پرمایه این گروه بود. این ذهنیت بر اساس اختیار نمودن همه صاحبان فکر شکل می گرفت و اینان در پی اعمال این اختیارات در جهت سامان بخشی به امور جاری بودند پس مفهوم آزادی در حد اعلای خود بر اختیار و اعمال اختیار سوار شد تا معطوف به اندیشه و اندیشیدن مجال خودنمایی بیابد.

دوران معاصر ایران، دوران بس شگرف و سراسر تحولات عجب آفرین است. وقوع دو انقلاب و تغییرات فراوان در نظام سیاسی، اجتماعی، آموزشی و … ایران در کنار سربرآوردن اندیشه های مختلف و متعددی که خاستگاه های متفاوت از یکدیگر داشته اند. ورود سیل گون کالاهای مدرن، اندیشه مدرن و نتایج دنیای مدرن در برهه ای کوتاه و بر انگیزش مقاومت های غیر عقلانی و عقلانی قوم ایرانی و کنش و واکنش گری ایرانیان همه و همه این دوران را برجستگی خاصی بخشیده و بررسی آن را با دشواری های فراوان همراه ساخته است و حال آنکه فعل و انفعالات سیاسی این دوران بر حقایق پوشانی ها و انحرافات جامعه از اصل ها بر فرع ها شدت و حدت نهاده است.

در بررسی سیر اندیشه آزادی خواهی در دوران معاصر ایران توجه به تکثر معنای آزادی و آزادی خواهی بسیار حائز اهمیت است که رهایی از استبداد حاکمان ، استقرار قانون، امر به معروف و نهی از منکر و…، اگرچه اشتراکاتی دارند ولی بیان خاص آنها در هر بازه زمانی از این دوران نشان از تفاوت های اساسی در این معنا پذیری دارد و پاسخ گویی به پرسش بنیادین این متن که در طلب یافتن الگوی مناسب آزادی یابی است را با سختی هايي مواجه می سازد. در بررسی اندیشه آزادی خواهی در دوران معاصر نقطه آغازین و حائز اهمیت شکل گیری جریان های منتج به مشروطیت ایران است که هم تحولاتی در اندیشه های پیشین ایجاد کرد و هم اندیشه های نویی را در بستر جامعه ایران موجب گردید. با توجه به زایش و حدوث این اندیشه ها در برهه های کوتاه از تاریخ ایران و ارتباطات ویژه اندیشمندان هر یک از این نحله های فکری ارائه طرح منفک و مدونی بر آنها دشوار است. لیکن برای بررسی مناسب تر به تقسیم بندی جریان های فکری این دوران پرداخته و در ادامه نیز تعامل این اندیشه ها را بررسی می نماییم.

اندیشه آزادی خواهی و تعامل آن با جامعه ایران را با اندکی اغماض می توان در اندیشه های تجدد گرایی، سنت مداری، هویت اندیشی، مشروطه خواهی و اصلاح طلبی خلاصه کرد. (در این نوشتار به علت عجله ای که در تهیه مطلب شده است از ذکر منابع و اسامی در بیشتر موارد صرف نظر شده است.)

1. تجدد گرایی؛ از قرن 13 هجری شمسی اندک اندک عده ای از دانشجویان ایرانی به اروپا می روند و به تحصیل علوم مختلف می پردازند. در همین دوران است که کتاب های فراوان نیز به فارسی ترجمه می شود. تحصیل-کردگان ایرانی در کشورهای غربی با مشاهده پیشرفت آنها و عقب ماندگی جامعه ایران در بازگشت به ایران سعی در حرکت ایران در مسیر تجدد غربیان می نمایند. در این دوره عوامل متعددی در طرح اندیشه آزادی خواهی در جامعه ایران تأثیر داشتند.

انديشمندان آزادي خواه با مشاهده غرب و تأييد دموکراسي و مفاهيم جديد حکومت سعي در تقليل قدرت شاه و شخص اول حکومت مي نمايند. اينان علت ضعف و مشکلات جامعه ايران را استبداد پادشاه و خودکامگي دستگاه حکومت مي دانند. پس مفهوم اوليه آزادي در رهايي از استبداد شکل مي گيرد و در محافل گوناگون و از جمله کتب و نشريات اين دوره تجلي مي يابد.

ايرانيان از ابتداي تاريخ خود دين خو و دين مدار بوده اند و اين خصلت موجب انفعال در اکثر ايرانيان شده است، بويژه در طول ساليان متمادي روحانيون و عده اي به نام دين بر ايرانيان حکومت مي کرده اند و دين مولفه اي از قدرت بوده است. در اين دوران انديشمندان و به ويژه آن عده که عامل اصلي را در وجود عقايد ديني بازدارنده و منفعل کننده مي بينند عليه مبلغان و مناديان ديني در جامعه از يک سو و از سوي ديگر نسبت به مردم بواسطه دربند شدن و سکون و سکوتشان، به اعتراض می پردازند. عقاید صلب دینی و خرافات و اضافات وارد شده به دین به شدت مورد طعن آزادی خواهان این دوران است. در این دوران مطالبی نوشته می شود که «علمای ما جغرافیای آسمان را وجب به وجب می دانند و جمیع کوچه ها و خانه های شهر جابلسا و جابلقا را نقشه برداشته اند. اما از جغرافیای زمین هیچ خبر ندارند »[میرزا آقاخان کرمانی- رساله انشاءا…، ماشاءا… ] «کجایند شجاعان امت و مسلمان با همت که نخست درخت ظلم و شجره خبیثه ستم را که در میان ملت اسلام ریشه دار گردیده و تمام مسامانان را سایه انداخته و خانه بر انداز شده از بیخ و بن برکنند و شجره طیبه عدالت… پایدار و برقرار سازند… هیهات که این آرزو از اسلام با این مسلمانان بی غیرت، فکر و خیال، بلکه غیر ممکن و محال است»[میرزا آقاخان کرمانی- سه مکتوب]

« ایرانیان را این کیش و آئین خلط عربي فاسد کرده که دیگر هیچ امید به بهبودي نمانده است…. اگر یک جلد کتاب بحارالانوار را در هر ملتی انتشار بدهند و در دماغ های آنان این خرافات را استوار و ریشه دار دارند و دیگر امید نجات از برای آن ملت مشکل و دشوار است…. به کلی اسلام از صورت اصلی و قیافه زیبای اولیه خویش به هیکل مهیب و شکل عجیب و غریب برگشته اند.» [میرزا آقاخان کرمانی- سه مکتوب]

پس روند اعتراضات به نوع دینداری در برخی ار متفکران و به ویژه در حوزه خارج از تجددگرایان به رفورم دیني مبدل می گردد ولی در میان بیشتر تجددگرایان راه را در کنار گذاشتن دین و رها ساختن آن می دانند. این اندیشه که در نسل دوم این اندیشمندان بیشتر ظهور و تجلی می کند خواهان این است که «ایران باید ظاهراً، باطناً، جسماً و روحاً فرنگی مآب شود و بس»[تقی زاده]. پس دین ستیزی و واگذاشتن دین و رهایی از سیطره دین به عنوان اندیشه آزادی خواهی در این دوران طرح می شود. «(مدتهاست) با دين و مذهب و با اعتقاد و ايمان زندگي کرده ايم…. يک چند نيز براي امتحان بي دين و بي مذهب و بي اعتقاد و بي ايمان، با معرفت و فيلسوف تعيش بکنيم، ببينيم که حالت ما بدتر مي شود يا بهتر. اگر بدتر شد باز رجوع به عقايد سابقه تعذر نخواهد داشت.»[آخوندزاده- مکتوبات]

يکي از فربه ترين نظراتي که در اين دوران وارد جامعه ايران شد حکومت قانون و استقرار آن در جامعه بود. آزادي خواهان نيل به خواسته هاي خود را در استقرار قانون و پيروي از آن توسط همگان (از شاه تا مردم) مي دانستند، پس در کنار اعتراض به سلطه شاه و دين، قانون را تنها راه رهايي و نجات ایران مي دانستند. «بايد دين از سياست جدا شود و سلطنت، علما را در اداره شريک نسازد…. علماي روحانيه هرگز در امور مرافعه(قضاوت) مداخله نکنند…. پادشاه حقيقي به کسي اطلاق مي شود که تابع قانون بوده و در فکر آبادي و آسايش وطن و در فکر تربيت و ترقي ملت باشد»[آخوندزاده- مکتوبات]

تجددگرايان در سير آزادي خواهي خود علاوه بر نفي استبداد شاه و اصلاح و رفع مداخلات و تزاحمات دين و استقرار قانون به مسائل ديگري نيز توجه داشته اند. از جمله اينکه؛ پيشرفت ايران در ارتباط با آزادي خواهي و آزادي طلبي مردم است و در راه اين آزادي خواهي ملاکين، بازاريان و تجار قرار دارند که به نفی و طرد آنها پرداخته و يا مواردي ديگر که به ضعف و قلت در مورد انديشه آزادي خواهي مطرح مي شد.

مشروطيت و تجددگرايان اين دوره، بيشترين سهم را در آزادي خواهي و انديشه آزادي خواهي در ايران داشته اند. در اين دوران با طرح مسائل مختلف چون آزادي زن، الغاي تعدد زوجات، برقراري مساوات علاوه بر ستيز با آداب و رسوم جامعه به بسط و گسترش انديشه آزادي خواهي پرداخته اند. اين تجدد طلبي و ترقي خواهي و آزادي خواهي به پيدايش عصر روشنگري و بيداري ايرانيان منجر شد. عصری که در نسل های بعدِ تجدد گرایی با اندیشه های ایجاد امنیت ملی و استقرار نهادهای مدنی و نوسازی جامعه با ناسیونالیسم ایرانی پیوند خورد و این دسته از متفکران آزادی خواه را در جهت نیل به اهداف به حضور در قدرت فرا خواند و هر یک سعی در ایجاد چنین بنایی داشتند. البته چه این اخذ تمدن و فرهنگ تجددگرایی غربی بدون تصرفات ایرانی بوده باشد و چه این پیشبرد به واسطه یکسان انگاری ارزش های اسلامی و غربی صورت پذیرفته باشد تردیدی نیست که تجددگرایان سر آغاز جنبش آزادی خواهی در دوران معاصر بوده اند. تجددگرایانی که به شکلی هر یک را می توان با سایر نحله های فکری امروز متصل کرد و امروز با توجه تاثیر خاص دکتر مصدق در برهه ای از تاریخ ایران این مسلک به نام او شناخته می شود. مصدقی که آزادی خواهی را در قانون و در قالب قانون می خواست. در پایان بررسی این گروه اندیشمندان خوب است جمله تاثیر گذار آخوندزاده را بیان کنیم . «ای اهل ایران ، اگر تو از نشئه آزادیت و حقوق انسانیت خبردار می بودی ، به اینگونه عبودیت و به اینگونه رذالت متحمل نمی گشتی»

2. سنت مداری؛ بسیاری از اندیشمندان ملل مختلف بر مدار سنت مداری و حفظ شرایط و رسوم و آداب جامعه گام برداشته اند و در عین حال ورود هر عنصر مطلوبی بر این مجموعه را آزاد گذاشته اند. البته سنت مداری همیشه در تهدید جریان سنت باوری و یکتاجویی در سیر به جریان هویت اندیشی و بنیاد گرایی بوده است. در دوران معاصر ایران اگر چه سنت مداران نسبت به قبل از کثرت کمتری برخوردار بوده اند ولی حضور آنها در قالب جریان محافظه کاری در طول بیش از صد سال (مورد بحث ما) کاملا آشکار است.

با توجه به ویژگی های خاص جامعه ایران و دین خویی و دین زیستی جامعه ایران جریان هر فکری متاثر از دین بوده و گاه در مسیر دین حرکت می کرد. در مورد سنت مداری و محافظه کاری در جامعه ایران این امر با توجه به حاکم بودن سنت دینی نمود و ظهور بیشتری نیز دارد. رهبران فکری و عملی این جریان چه در آغاز دوران آزادی خواهی (مشروطیت) و چه در سال های قبل از انقلاب و چه حال، سنت حاکم بر جامعه و وضعیت سیاسی و اجتماعی را مطلوب می دانسته اند و در قوت و دوام آن تلاش می کرده اند و اگر چیزی را در تضاد با سنت می دیده اند به طرد آن می پرداخته اند. حال آنکه می بینیم چند دهه قبل از وقوع انقلاب مشروطه ملا علی کنی مجتهد اول آن عصر در نامه ای به ناصرالدین شاه فقره خیانت به ملت را کلمه قبیه آزادی عنوان می کند و در دوران مشروطه سید محمد طباطبایی به استناد به گفته عموم صاحبان فکر و اهل نظر که مشروطه موجب امنیت و آبادی مملکت می شود، شوق و عشقی حاصل می کند تا مشروطیت و آزادی و قانون را در مملکت برقرارسازد. سید حسین نصر که در دهه 50 در پی استقرار سلطنت اسلامی در تقابل با نظریه حکومت اسلامی آیت ا...خمینی است، امروز کتاب هایش در تحکیم مبانی حکومت اسلامی به انتشار در می آید و شاگردانش در مجلس و سایر ارکان نظام به سنت محافظه کاری مشغول هستند.

با ورود آزادی خواهی و نفوذ آن در میان اقشار مختلف، سنت مداران نیز در مورد آزادی به اتخاذ موضع پرداختند. جامعه محافظه کار و سنت مدار ایرانی همیشه سعی در ارشاد و هدایت عرف جامعه در راستای اهداف و ذهنیت خود داشته و اصل ثبات و عدم تغییر پذیری را سرلوحه خود قرار داده است که مورد استقبال مردم نیز واقع می شده است. بنابراین سنت مداران سعی در تئوریزه کردن آزادی خواهی در قالب های سنتی گذشته می نمایند و با جستجوی مظاهر تجدد در سنت سرشار و غنی به مصداق یابی می پردازند و تجدد و آزادی خواهی و ترقی های دوران جدید را در میان سنت گذشته بازیابی می نمایند. در این میان کاملا مشخص است که آزادی و آزادی خواهی دچار ایراد فراوان می گردد و شیرِ بی یال و دم و اشکم بر جای مانده مورد تبلیغ سنت مداران قرار گیرد. این اندیشه در بیشتر دوره های زمانی توسط کانون های دینی و حوزه های دینی مخالف با حکومت اسلامی که اکثریت مطلق تا انقلاب 57 را شامل شود تبلیغ می شده است. در این محافل آزادی و آزادی خواهی به مباحث و مواردی درونی و فطری بر می گردد تا مظاهر بیرونی. اگرچه آزادی به معنای ظلم ستیزی ملاک قرار می گرفت ولی هیچ گاه به صف آرایی در برابر شاه مستبد منجر نمی شد و....

البته باید توجه داشت که در سالهای اخیر جریان محافظه کاری در پی انطباقات فراوان که در درون خود ایجاد کرد به هویتی چند تکه تبدیل شده است که در بازیابی خود مجبور به حرکت در مسیر وحدت و یکتا جویی در اتصال به جریان هویت اندیش بنیادگرا قرار گرفته است.

3. هویت اندیشی؛ پس از ورود جریان های تجددگرایی و ترقی خواهی به ایران و طرح آزادی و مباحثی از این دست، کم کم جامعه به جریان های متکثر سیال در جامعه پیوست تا مسیر ترقی و پیشرفت خود را بیابد. مسلم بود که در روند چنین فعل و انفعالاتی در درون جامعه ای که سال های سال از هر گونه تغییر دور بوده است و مسیری از پایین به بالا طی نشده است، مشکلاتی هم به وجود می آید. جریان تجددگرایی مشروطه سریع به جریان های ملی و ناسیونالیستی تبدیل شد تا هویت برونگرایی تحریک کننده خود را سریع به هویتی مقبول مبدل سازد ولی نام ملی بر متاع ها و کالاهای غیر بومی گذاشتن و عدم پذیرش غیر بومی بودن آنها تناقض و تعارض برانگیز است. آزادی خواهی به معیار های غربی سنجیده می شود و در عین حال عده ای در پی احقاق سنت های بومی خود اعم از فرهنگ های دین خویی و دین داری هستند پس جریان آزادی خواهی باید به شکلی متفاوت از گذشته عرض اندام می نمود.

نقطه عطف این جریان در دوران معاصر عبارت غرب زدگی و قیام علیه غرب بود. فردید و به تاثیر او آل احمد پروسه تجدد ستیزی و خردگریزی را در جامعه ایران آغاز کردند و در این میان اصلاح طلبانی چون شریعتی نیز با تکیه بر نگرش های بومی گرایی به یاری بومی گرایانی چون فردید و آل احمد آمدند. منش تندِ هویت اندیشان که در نزد سردمداران آن یک یکتا طلبی و تک انگاری، حاکمیت داشت موجب شد که جز اندیشه و ذهنیت موجود را به تکفیر گیرند و در جدال غیر منصفانه ای خرد را وانهند و دست به ابزار دیگر برند. در این منش که در برهه ای به موج سواری بر جریان آزادی خواهی ایران پرداخت و امروز نیز به کمک مشروعه خواهان توان و قوتی دو چندان یافته آزادی و آزادی خواهی معطوف به استقلال است. آزادی در این نحله فکری در مرز های جعرافیایی و در توافق با مشروعه خواهان در مرز های هویت دینی شکل می گیرد و آزادی وابسته به حفظ این مرزها در تامین قدرت آن در اعمال جبر و سلب اختیار و آزادی در درون این مرز است. نحله یکتا طلب و بنیادگرا در درون حکم به ذهنیت منفرد مورد نظر می دهد و دیگران غیر رهرو در این مسیر را به این مسیر هدایت می کند که در مسیر هدایت استفاده از زور نیز موجه است. پس سیر آزادی خواهی در میان هویت اندیشان در جهت تقویت هویت است و اگر در خلاف آن هویت حرکتی صورت پذیرد، ابایی در اطلاق اباحی گری به جای آزادی و آزادی خواهی از سوی اندیشمندان این نحله فکری به چشم نمی خورد.

4. مشروعه خواهی؛ می توان زایش و ایجاد مشروعه خواهان را به چرخش شیخ فضل الله نوری از موضع مشروطه خواهان با تاکید به حفظ شرایع و احکام اسلام دانست. وی چندی پس از انقلاب مشروطه آن هنگام که دید مقاصد و اهداف مورد نظر او به کرسی عقل و جمع ننشسته است تصمیم گرفت با محمد علی شاه دست یاری و دوستی دهد و در تزلزل مشروطه خواهان تلاش نماید. بنابراین درخواست گرفتن سلاح از قشون برای مسلح کردن اطرافیان خود در تقابل با مشروطه خواهان را می دهد و قلع و قمع های محمد علی شاه را تائید و از آن حمایت می کند. پس با پیروزی مشروطه خواهان شیخ به اعدام محکوم می شود و جریان مشروع طلبی شکست ابتدایی خویش را می پذیرد. البته باید یاد آور شود که پیش تر از او میرزا مَلکَم خان که بسیار مورد تکفیر مشروطه خواهان است اعلمیت رئیس روحانی ملت و امام شرعی را بر جمیع امرا و شاه مطرح کرده بود. با اعدام شیخ فضل الله علمای نجف که بر مدارسنت گرایی، دخالت در سیاست را روا نمی دانسته اند سکوت می کنند و عده قلیل روحانی که بانگ بر می دارند مورد عتاب روحانیون نجف قرار می گیرد. (نامه آخوند خراسانی و مازندرانی به شاه برای سرکوب اطرافیان ملا قربانعلی زنجانی) اگر چه شاید چنین رویکردی در مورد مدرس به وجود می آید ولی اسناد و مدارک تاریخی و شرح احوال مدرس را پیش از آنکه مشروعه خواه بنماید یک سنت گرا معرفی می کند. تا اوایل دهه 20 که گروه فدائیان اسلام به رهبری نواب صفوی شکل می گیرد، از مشروعه خواهان اثری دیده نمی شود. این گروه مدعی بودند که باید روحانیون مماشات را کنار بگذارند و در مقابل حکومت و شاه قرار گیرند. اندیشه آزادی خواهی در این گروه معطوف به برداشتن هر مانعی بر سر راه اجرای کامل احکام اسلام نخستین بود و هیچ نباید از آن کم و یا بر آن افزوده شود. پس آزادی خواهی هر گونه تلاش دراجرای بی کم و کیف حکم خدا است زیرا تنها به واسطه این امر است که آزادی و سعادت همگان تامین می گردد و در این اندیشه انسان در جایگاه والایی قرار ندارد. پس بسیار راحت مبارزه مسلحانه توجیه می پذیرد و عملیات استشهادی و ترور جایگاه خاص می یابد. در این اندیشه شیخ فضل الله معتقد است که قانون اساسی ضلالت نامه است در تاکید بر ضلالت نامه بودن آن به ذکر این مطالب می پردازد که "اهل مملکت ایران در مقابل قانون دولتی متساوی الحقوق خواهند بود ... حکم و اجرای هیچ مجازاتی نمی شود مگر به موجب قانون" و حاکمیت قانون و وجود مواردی که در اسلام هست را ایرادی بر مشروطه و جنبش آزادی خواهی می داند. او قانون اساسی را به مثابه این می داند که "جز آنکه خیال این باشد که دکانی در مقابل صاحب شرع باز و احکام جدیدی تاسیس" کنند. به هر حال پس از شیخ فضل الله کسانی چون کاشانی و نیز افرادی که امروزه از ایشان نام بسیار می رود، از چهره های شاخص مشروعه خواهی هستند، که همگی در مواردی به اعتراضاتی برخاسته اند که برای مردم امروز بسیار جای تعجب دارد. اینکه کاشانی در برابر این مساله که زن وارد جامعه شود غائله به پای می کنند و یا در خلال اعتراضات روحانیون به انقلاب سفید شاه یکی از دو اعتراض به حق رای زنان معطوف می شود به گونه ای که آن را خلاف شرع می داند، گویای رویکرد مشروعه خواهی می باشد. در زمینه اجتماعی نیز فدائیان اسلام شناسنامه این نحله فکری هستند. با رجوعی به اطلاعیه برنامه انقلابی فدائیان اسلام وابستگی این تفکر به مرگ شیخ فضل الله دیده می شود. "معلوم است که چه شوره زار فاسدی بوده، آنان که مجتهد روحانی و عالی مقام و شهید عزیز اسلام حاج شیخ فضل الله نوری را با فریفتن مسلمانان بدبخت، کشتند" و همچنین آزادی در این احکام به عنوان "عدم تجاوز از حدود مسیر قانون سازمانی آفرینش بشر" بیان شده است. البته امروز با توجه به قرار گرفتن این افراد در راس قدرت آزادی را در امر به معروف و نهی از منکر بیان می کنند. یعنی همه آزادند که امر به معروف و نهی از منکر نمایند و این وظیفه بزرگترین حقی است که در حوزه تعاملات انسانی قرار داده شده است.

اندیشه ی مشروعه خواهی با توجه به قوت سازمانی روحانیت بسیار سریع توانست پایگاه های سیاسی و مردمی را در جهت میل خویش به کار وادارد و اندیشه ای که روزی توسط آیت الله بروجردی از قم اخراج می شود تا به کاشانی در تهران پناه برند پس از مرگ آیت الله بروجردی به تنها آیت الله طرفدار این تفکر در قم که بر سر این مواضع با آیت الله بروجردی به نزاع برمی خیزد نزدیک می شوند و فدائیان اسلام نمادی از حرکت مردمی و روحانیون در جهت دستیابی به حکومت می شود. اگرچه در بیانیه ی سال 1329 هدف تعیین شاه و نظارت بر او اعلام می شود ولی اندکی بعدتر در البیع مسئله به شکلی دیگر رقم می خورد. به هر حال اندیشه ی آزادی خواهی در این نحله ی فکری اطاعت و واگذاری اختیار آدمی به خدا و نماینده ی بر حق او بر زمین است و به این شکل که آزادی در جهت خواست نماینده ی خدا هر چه بخواهد میسر و موجه است. حتی دست بردن به سلاح و ...

5. اصلاح طلبی؛ همزمان با ورود آزادی خواهی به معنای نوین به ایران، اندیشمندان نیز در امور مختلف به اصلاح نظری امور پرداختند و تلاش نمودند تا این مسائل در حوزه ی عمل نیز صورت پذیرد. سید جمال الدین اسد آبادی به عنوان پیشرو این اندیشه شناخته می شود. همان طور که گفته شد در ایران فرهنگ و بافت جامعه به شکلی است که همه ی امور به شکلی معطوف به دین است. تجددگرایی، خطاب و در برابر دین به پا می خیزد و سنت مداری و هویت اندیشی در لوای دین می آیند و مشروعه خواهی نیز زبده ای از دین است و اصلاح طلبی نیز به ناگزیر معطوف به این می گردد. اگر چه سید جمال با تربیت شاگردان و تالیفات و نشریات خود تلاش درخوری در جهت اصلاح نظام ایران و ترقی و پیشرفت آن نموده است ولی در حوزه ی عمل شاید فعال ترین متقدم این عرصه میرزا مَلکَم خان باشد. ملکم خان که در ابتدای مسیر آزادی خواهی، به عنوان تجددگرایی دین گریز و سنت ستیز معرفی می شد که تمام تلاش او در اخذ تمدن فرنگی بدون تصرف ایرانی به کار بسته، پس از تاسیس روزنامه ی قانون سعی در یکسان نشان دادن ارزش های نظرات اسلام و غرب می نماید تا نشان دهد با قوانین اسلامی و اندکی اصلاح و تغییر دیدگاه نیز می توان مسیر ترقی را پیمود. وی که آزادی خواهی را در ستیز با شاه مستبد می دانست سعی می کرد در قالب قانون مداری، آزادی خواهی را مطرح نماید و همگان را به آزادی خواهی فرا خواند که رمز ترقی و پیشرفت در آزادی این ملت است. وی در بیان رجوع به اسلام و اصلاح آن و اصلاح جامعه در حصول به ذهنیت مطلوب در روزنامه ی قانون می نویسد: "قوانین خوب در این هزار سال به واسطه ی انبیا و حکما به شروح کامل نوشته شده... و اصول اکمل قوانین را در شرع اسلام مثل آفتاب در پیش روی خود موجود و روشن می بینیم... کتب ما و سینه ی علمای ما پر است از قوانین خوب، حرف در اجرای آن هاست." این نحله ی فکری که سعی در به روز کردن اسلام و سنت جامعه ی ایران و اصلاح ایرادات دارد بر آن داشت، در مبانی گاه کهنه شده ی اسلامی نیز تغییراتی ایجاد نماید. پس از سید جمال و ملکم خان و هم صدایان آن ها در آن برهه ی تاریخی اندکی از اهمیت اصلاح دینی کاسته شد و شاید نیز انگشت توجه بر روی وجوه غیر دینی و سکولار جامعه قرار گرفت. ولی اندک زمانی بعدتر یحیی دولت آبادی که لباس روحانیت را با کت و شلوار عوض کرده بود و سپس طالقانی در این مسیر قرار گرفتند. آزادی خواهی در این اندیشه هم معطوف به حاکمان بود، هم فرهنگ مردم و هم جامعه ی روحانیون و مبلغان رسمی دین. در میان اصلاح طلبان رویکردهای مختلفی شکل گرفت. بازرگان در دانشگاه و معطوف به حاکمان سخن می گفت، طالقانی بر منابر، شریعتی (غیر انقلابی) هر گوشه ای را که می یافت بر علیه صنف روحانیون و مردم منفعل داغدیده از سال های حکومت دین پوشانِ دین فروش فریاد بر می آورد. اطلاح طلبی و آزادی خواهی از منظر این اندیشه در طول یک صد سال اخیر در برهه هایی اهمیت یافته است که نماد دین (روحانیون) بیش از همیشه به قدرت نزدیک شده اند و از قداست دین در جهت تامین منافع خود و ضرر به ترقی و پیشرفت و منافع ملت استفاده کرده اند. در دوران حاضر نیز که حکومت در دست روحانیون است باز اهمیت این اندیشه و آزادی خواهی این مسلک که در پی رهایی بخشی و آزادی فکری همگان است بیشتر شده است. اگر تجددگرایی باب روشنگری و بیداری را بر همگان گشود امروز روشنفکران دینی (قسمت شاخص نحله ی اصلاح طلبی) در پی این روشنگری و بیداری هستند. شاید بی دلیل نباشد امروز کسی چون سروش که خرقه سوز شهر آشوب شده است، با وام گیری اندیشه ی روشنگرانی چون مولوی، حافظ، سید جمال، اقبال و... در مقام آزادی خواهی برخاسته است.

شاید در این جریان شناسی تنها از ذکر جریانات چپ در بستر جامعه ایران صرف نظر شده باشد که دو دلیل عمده در این باره؛ عدم فراگیری و قوت یابی این جریان فکری در جامعه ایران و عدم توجه آنان به مفاهیم غنی آزادی و آزادی خواهی بوده است. اگرچه این نحله فکری در شمول خود اغراق می نمایند و همچنین مدعی آزادی محوری هستند ولی از آن آزادی تا به آزادی چقدر راه است.

حال که گذری بر جریان های فکری صد ساله ی اخیر ایران و رویکرد آن ها به آزادی داشته ایم شاید بد نباشد به برآیند امروزی اینان نیز نظری افکنده شود. چه شد در حالی که مشروعه خواهی چون شیخ فضل الله در مشروطه در پای آزادی خواهی اعدام می شود، هفتاد سال بعد روحانی دیگری (آیت الله خمینی) در راه آزادی خواهی رهبر انقلاب مردم می شود. مردمی که آزادی را در رأس شعارهای خود قرار داده اند و هر یک از منظری به آزادی می-نگریسند. چگونه است که در دوره ای از تازیخ ما روشنفکران مشروطیّت مدعی می شوند که "ما با رنج های بسیار، این غول خطرناک (مذهب) را در شیشه کردیم، بر آیندگان است که با هوشیاری و آگاهی نگذارند تا بار دیگر این غول آزاد شود." (به نقل از مشروطه ی ایرانی - ماشاءالله آجودانی) و اندکی بعدتر تمام جریانات فکری جامعه مجبور با تعامل با مذهب و دین می شود و آزادی خواهی کاملا وابسته به رویکردهای دینی می گردد. البته شاید بسیار پیچیده نباشد اگر بدانید مروج و مبلغ اخذ تمدن فرهنگی بدون تصرف ایران، اندکی بعد به طرح دولت مشروعه و ریاست امام شرعی می پردازد. بازگشت به خویش که شعار آخوندزاده و آقاخان کرمانی و سایر تجددگرایان است ملاک هویت گرایانی چون فردید و آل احمد نیز می شود. یکی شکست مشروطه (به عنوان عصر بازگشت به خویش) را در وجود مشروعه خواهان آزادی ستیز و خردگریزی چون شیخ فضل الله می داند و دیگری چون شکست مشروطه را دخالت روشنفکران غرب زده در تدوین قانون و خلع ید از روحانیون می دانند سعی در بازگشت به خویش اسلامی دارد و حال آنکه منظور از بازگشت به خویش در50 سال قبل فرار از هویت اسلامی و تاکید بر وجوه ملی بوده است. آل احمد نعش شیخ فضل الله را بر سر دار همچون پرچمی می داند که علامت غربزدگی است و باید برای حفظ آزادی بومی گرا شد و آنهایی که شیخ فضل الله را به دار می آویزنند بومی گرایی را خواست استعمار می دانند و حفظ آزادی را در وام گیری مفاهیم غنی از غرب می دانند.

شاید بزرگترین تفاوتی که در آزادی خواهی نحله های فکری 5 گانه ای که در اینجا معرفی شد حائز اهمیت باشد، به روش یا مفهومی (ارزشی) بودن این آزادی خواهی ها برگردد. هیچ تردید نیست که تجددگرایان آزادی خواهی را روشی برای براندازی حاکم مستبد می خواستند تا به واسطه آن زمام امور را در دست بگیرند، سنت مداران سنت محافظه کاری خود را باید در روش معطوف به آزادی قرار می دادند، هویت اندیشان باید آزادی در قوام هویتشان به آنها یاری می رساند و مشروعه خواهان نیز که آشکار است که چگونه ابزاروار از آن بهره برده اند و شاید امروز تنها اصلاح طلبان دینی و رفورمیست هایی که سنت مارتین لوتر در اروپا را تحسین مینمایند به آزادی خواهی به دیده یک ارزش و یک مفهوم غنی نظاره کرده اند. وقتی اندیشه های آزادی خواه به قدرت رسیده اند علی رغم آن که همیشه از آزادی خواهی در قالب قانون دم می زده اند نه قانون را ملزم به رعایت تمامی شئون آزادی می دانسته اند و نه خود را ملزم به رعایت قانون.

انقلاب سال 57 تحولات عظیمی را در اندیشه آزادی خواهی و تعامل جریان های فکری جامعه ایران موجب شد تفکرات عدالت محور سوسیالی از جامعه رخت بست و جریانهای آزادی خواهی یا با هم ادغام شدند و یا رویکرد معطوف به جامعه خود را به رویکردی در درون حاکمیت تغییر دادند. مشروعه خواهان در راس قدرت قرار گرفتند و برای تامین سایر وجوه قدرت خود محافظه کاران سنت مدار را با خود شریک ساختند. اندک اندک اندیشه هویت اندیشی با رضا داوری به بیت راه یافت و سایر شاگردان فردید با وام گیری از اندیشه او و اعتبار آل احمد سوره و کیهان و صدا و سیما و فرهنگستان ها را به تسخیر خود در آوردند. ورود هویت اندیشی به جامعه روحانیون تاثیرات شگرف تری در جامعه گذاشت به ویژه اینکه اندیشه حجتیه نیز با انقلاب به گوشه ای خزیده بود و احتیاج به تئوری جدیدی داشت. نهایت امر هویت اندیشی در راس امور نشست و مشروعه خواهی را تئوریزه کرد. سنت مداران محافظه کار به مسلک هویت اندیشی در آمدند تا اندیشه حاصل را در نیروی آماده چند میلیونی خود، کانالیزه نمایند. انتخابات 76 نشان از باقی ماندن نبض حیات آزادی خواهی در عدم استماع تپش قلب آزادی خواهی در ایران بود ولی چه افسوس که عدالت تیغ بر آزادی کشید و 84 سر آغاز تراژدی آزادی خواهی شد. تفکری که به وام گیری از افلاطون، رئیس اول را مشروع و حاکمی می دانست که پذیرش و عدم پذیرش مردم در کاهش و افزایش اعتبار مقام او تاثیر ندارد، تقدسی بر کلام خود نهاد تا از تریبون هفتگی گرفته تا برنامه های مخاطبان عام تلویزیون، در بیان این اندیشه تلاش نماید.

امروز جامعه نیمه آگاه ایران همچنان به آزادی به عنوان یک ابزار و یک روش می نگرد و نتوانسته ارزش بودن این مفهوم غنی را درک کند و این وضعیت در حالی که صاحبان قدرت، آزادی را اباحی گری می دانند و سعی در باز تعریف تکلیف مداری دارند، مسئولیت سنگین تری را متوجه آزادی خواهان در جهت معرفی و احیای آزادی می نماید