۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه

یادداشتی دیگر

با وجودی که از همان ابتدا در نوشتن سخت گیر بودم و حتی در دوران کودکی در مورد انشاها و سایر نگارش هایم این سخت گیری را داشتم، کم کم توانستم از حساسیت هایی که مانع شروع نگارش و گاهی نیز مانع به سرانجام رساندن متن می شد، بگذرم. ترس از نوشتن نه به سان ترس از گفتن که مرحله ای پیش از آن قرار دارد. چه آنکه بسیاری در نوشتن توانا هستند ولی به خود اجازه انتشار نوشته و یا قرار دادن نوشته در اختیار دیگری را نمی دهند. اما ترس ار نوشتن به سان ترس از اندیشیدن و فکر کردن است. امتناع از نوشتن به سان امتناع از اندیشیدن است. دو همزاد که فقط ماندگاری و نقدپذیرتر بودن اولی است که تفاوت هایی را ایجاد می کند. پس به راحتی می توان ترس از نوشتن را در اینجا (حوزه سخن و گفتن) یافت. ننوشتن را در اینجا پیگیر شد. و همین طور چه ساده می توان زیاده گویی های قلم را با مزمتی مشابه با پر حرفی نقد کرد. ترس از بی اعتباری و حقارت را که در گفته های بی موقع و طولانی و گاه بی ادبانه و پا برهنه در هر بحث و پر طمطراق گویی و توسل به کلمات سخت فهم و ... را در نوشته هایی چنین نیز دید. اما بحث نه پرنویسی و بی ربط نویسی و نه ترس از فراموش شدن و اندک شدن اعتبار و کوچک شدن مقام و ... که در زیاده نویسی قلم و طولانی نویسی های انشاها و پرطمطراق و سخت نویسی های نوشته ها به عنوان بخشی از آفات نویسندگی و نه در سکوت های قلم و نمایان نشدن بعض مطالبی که هزاران سخن در سایه و جریان غیر آزاد و مصلحتی و تدبیری خاص است که فقط ترس از نوشتن به سان ترس از اندیشیدن است.

در این چند هفته پس از آزادی از زندان اگر علاقه شدید به نوشتن و تنهایی و عزلت نشینی نبود شاید نمی نوشتم. ولی به هر حال نوشتن را ادامه دادم و پس از چندین نوشته احساس کردم کمی نسبت به گذشته و سخت گیری های که داشتم کوتاه آمده ام. مطالبم حتی رضایت خودم را هم جلب نمی کند. چه آنکه همیشه معتقد بودم کافی است هر نوشته در نهایت (عالم تعقل و تخیل فرد و نقد و بحث جمع) رضایت نویسنده را برانگیزد و جلب نماید. چرا که سخت گیرترین و مشرفترین ناقدین و مفسرین نسبت به متن خود نویسنده است.

پس از بازداشت اخیر توسط وزارت اطلاعات حین بازداشت و در تفتیش های بعدی از منزل کلیه وسایل شخصی ام را بردند. غافلگیرانه بودن بازداشت و عدم رعایت احتیاط های لازم موجب شد تا علاوه بر لب تاپ و دفترهای یادداشت و دست نوشته ها و پیش نویس های دیگرم؛ هیچ از آرشیوهای کاغذی و الکترونیکی دیگر در اختیار من نباشد. با توجه به بازداشت قبلی که مقداری از نوشته ها و کتاب هایم را از دست داده بودم، بر تعداد کتاب های از دست داده ام بسیار افزوده شد. جدای از دردسر آفرینی هر یک از آن ها در اتاق بازجویی که هر حرف به غرض در دست بازجو جز فاجعه آفرینی و دردسر سازی به کار دیگری نمی آید، پس از آزادیم ناراحتی و مشکلات فراوانی را ایجاد کرد. از یک سو زندان و به ویژه انفرادی حافظه آدمی را به شدت ضعیف می کند و از سوی دیگر هجوم مباحث مختلف گاه نوشته ای را در بایگانی نگاه می دارد و گاه مطالعاتی زمان انتشار نتایج آن فراهم نمی شود و به سرانجام رسیدن آن به آینده موکول می شود. در ضمن باید در نظر داشت که همیشه یک نوشته و طرح یک موضوع احتیاج به یادداشت هایی قبلی دارد تا هم در شناخت موضوع و منابع یاری رسان باشد و هم در تحلیل و تفسیر و به سرانجام رساندن و هم در انتقال مناسب و مخاطب آشنا و فهم پذیر.

در زمینه های مختلف یادداشت هایی وجود داشت. عبارات و جملاتی که گزینشی از شنیده ها و مطالب خوانده شده بود. خلاصه مباحث فلسفی و خلاصه چندین کتاب و پیش نویس چند طرح و مقاله از جمله در باب نویسندگی و سکوت، دیکتاتوری و دموکراسی، سکولاریسم و ... . مقالاتی برای انتشار و حتی برای ترجمه آماده کرده بودم که همگی از دستم رفته است. بسیاری از آن ها بر روی لب تاپ بود و مقداری از آن ها هم در مجموعه دست نوشته هایم بود. خلاصه آنکه از دست رفتن آن موجب فقر شدیدی در سرمایه های نویسندگی من شده است. فکر نمی کردم یک بازداشت ساده اینچنین پر اثر باشد و یک هجوم به یغما رفتن سواد! آدمی باشد. آدمی ای که سواد و دانسته هایش را بسته بندی در خانه نگه می دارد. حالا همین که موضوعی به ذهنم خطور می کند کتابخانه شخصی و گنجینه نکات را ندارم تا به آن مراجعه کنم. ثمره سال ها مطالعه را از دست داده ام و نه از بابت مطلوب بودن و خوب بودن و نهایی بودن آن ها از باب مولد بودن آن ها بسیار ناراحتم. بسیار فقیر شده ام و این فقر باعث شده است که از نوشتن بترسم. ترس از نوشتن گاهی مانع از نوشتن می شود. نبود اطلاعات کافی و اینکه نتوانم حرف جدیدی را با در نظر گرفتن تمام ابعاد یک سخن بر کاغذ بیاورم، احساسی را ایجاد می کند که نهایتا به خوداری من از نوشتن منتهی می شود.

این تجربه شخصی موجب شد گذشته ای پیشتر را به یاد بیاورم که به پیشنهاد یکی از دوستان قرار شد در باب سکوت بنویسم و از همان زمان به مدت 3 سال است پیرامون نویسندگی مشغول فعالیت و نت برداری هستم. اگرچه آن مقاله (که امروز دیگر در دست من نیست) بعدها اصلا برایم جالب نبود و رضایت من را بر نمی انگیخت. ولی از نکات آن به دو موضوع دیگر هم رسیدم تا در نهایت موضوعات گسترده ای پیش رو داشته باشم که یکی دروغ در نویسندگی (هم دروغ به نویسنده و هم به خواننده که دروغ به مولف همان فریب با کلمات فلسفی و پرطمطراق و پناه بردن به ایسم ها و طولانی نویسی ها و فخرفروشی در عبارت و ... که نویسنده را از پا در خواهد آورد) و دیگری سکوت در نویسندگی و سوم ترس در نویسندگی. (البته در این نوشتار نوشته به گفته نیز تعمیم می یابد)

اما در مورد ترس در نویسندگی مهمترین عامل ها را فقرها می دانستم. یکی فقر آگاهی، دریافت ها و آشنایی با ساخت ها و قالب های اندیشه ها و دیگری فقر دانایی و تعقل و خلاقیت و ایده پردازی و سوم فقر شجاعت و اعتماد به خویش. اگرچه سایر فقرها و کمبودها و ضعف ها را نیز مد نظر داشتم و از فقدان ها و نبودهایی چون امنیت و دیگر مغفول نبودم. لیک با از دست دادن وسایل شخصی ام در هجوم و غارت وزارت اطلاعات، (که اگر چنین نگویم آرام نخواهم شد) امروز به این نکته متوجه شدم. خلاصه در این هفته در این فکر بودم که مطالبم را کمی کوتاه تر کنم و شاید بر تعداد آن ها بیافزایم تا از مطالب طولانی و مقدمه هایی مجزا و باز هم طولانی که خارج از حوصله است نجات یابم. البته این صغری و کبری از دست دادن نوشته ها و یادداشت هایم برای توجیه ضعف نوشته های پیش رو و پسین فقط برای تسلی بخشی به خودم و کم نشدن روحیه و شجاعت در نویسندگی است که مبادا ترس، نوشتن را از من سلب کند. البته امیدوارم این شجاعت چنان بی مغز و افراطی نباشد که پر صدایی توخالی شود که جز آزار رسانی به کار دیگر نیاید و رنجش و دوری به بار آورد.

به هر حال از باب احتیاجی که می بینم این روزها همچنان می نویسم. خلاصه اینکه ضعف این نوشته ها را به اندک اثرات مثبتی که می تواند ایجاد کند ببخشایید. در این روزها موضوع دیکتاتوری ایرانی را که از هفته پیش آغاز کرده ام پی خواهم گرفت و در ادامه هایی مجزا می آورم. این موضوع نویسندگی را به نقد و نوشتن خواهم نشست و در جایی دیگر نیز برای "ترس" پرونده ای باز کرده ام که اگر مانع و مزاحمی نباشد و مانند سایر مقالاتی چون دیکتاتوری و دموکراسی و سکولاریسم و ... که به نتیجه نرسیدن؛ خواهم نوشت. یکی از دوستان هم درباره پراتیک طرح موضوع کرده اند که با توجه به ضرورت عملگرایی در این ایام تلخ ایران شاید اولویت را به جانب آن برانم. البته دیکتاتوری ایرانی با نگاهی ساده و عریان به دو نظام سیاسی-دینی ولایت فقیه و نائب امامی (مهدویت) پی خواهم گرفت.

۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه

دیکتاتوری ایرانی 1؛ انحصار و اقتدار در برابر ارادت ورزی

من به صورت غیر رسمی تعهد داده ام که درباره رهبری، دیکتاتوری، ساختار حکومت، امور نظامی، دستگاه اطلاعاتی و مواردی از این دست نه بنویسم و نه اظهار نظری داشته باشم. کل حرف این بود که ساختارشکنی نکنم و از رویه قبلی که عبور از خط قرمزها و تابوشکنی و ... باشد، دست بردارم. یک روز می گفتند: "من مریض هستم چون دنبال ساختار شکنی هستم." یک روز دیگر می گفتند: "فساد عقلی و ذهنی دارم و دنبال توهین به رهبری و مقامات و مراجع و ... هستم." و باز روز دیگری تمام مشکل را قلم من می دانستند و آن را فاسد و فساد آفرین می دانستند. خلاصه آنکه تمام سخن در این بازداشت معطوف به نوشتن بود. اگرچه بحث مجموع بازداشت های 10 نفره اخیر پلی تکنیک ابتدا حول خبرنامه امیرکبیر شکل گرفت و بعد به سمت و سوی عناوین اتهامی قابل طرح در دادگاه به منظور صدور احکام سنگین رفت. ولی هر فرد فارغ از اتهامات عمومی دارای اتهامات خاص خود نیز بود. من که به صورت اتفاقی و بدون برنامه قبلی در مراسم سالگرد مهندس بازرگان بازداشت شده بودم، از همان ابتدا با این مسئله که "نمی خواستیم فعلا بگیریمت. ولی حالا که شد و گرفتیمت، فعلا باهات کار داریم"، مواجه شدم تا اتهامات یکی پس از دیگری برسد. توهین به رهبری، توهین به مقامات، فعالیت تبلیغی علیه نظام و اجتماع و تبانی همان ابتدا توسط بازپرس تفهیم شد تا بعدها در اتاق بازجویی تلاش برای براندازی و انواع ارتباطات با گروه ها و جریانات نیز اضافه شود. هزاران صفحه گزارشات و متن مقالات و سخنرانی ها و مصاحبه ها و شرح جلسات مختلف، خارج از حوصله ها برای بررسی دقیق بود. ولی از همان ابتدا بر روی نوشتن و به صورت جدی مطالب چند مقاله و دست نوشته بازجویی ها صورت گرفت و ابراز دلخوری شروع شد. سخنرانی دانشگاه تهران هم که در نوع خودش آتش افروز اتاق بازجویی بود.

نمی دانم باز هم همین که شروع کردم به نوشتن به دامنه پر شیب اغتشاشات ذهنی فرو غلتیدم تا با هشدار به خودم از آن رهایی یابم و بروم به سراغ موضوعی که در این هفته در نظر دارم. ترس از شکل گیری یک دیکتاتوری جدید ذیل اعتقاد به مهدویت و راهبرد نائب امامی و سوار کردن آن بر ولایت فقیه و پیشی گرفتن بر آن.

انتخابات 22 خرداد و هشدارهایی که پیش از آن وجود داشت باعث توجه بیش از پیش به موضوع دیکتاتوری و اهمیت آن شده است. تاریخ معاصر ما با واژه دیکتاتوری بسیار آشنا است. چه آنکه تاریخ سراسر ظلم و استبداد و استعباد بشری در دوران جدید واژه دیکتاتوری را برای خود انتخاب کرده است و می بیند. شعار "مرگ بر دیکتاتور" در حالی در این روزها بسیار شنیده می شود که چندی پیش بر گویندگان آن خرده بسیار گرفته می شد. اما بیان چند نکته در باب "مرگ بر دیکتاتور" و اساسا دیکتاتوری لازم است.

افزایش استفاده از عبارت مرگ بر دیکتاتور هم نشان از افزایش شجاعت در باب بیان شعار معاندانه (نهایت اعتراض و فراتر از خواست اصلاح) با لفظ مرگ است که علنی شدن آن در بر دارنده پیام های فراوانی خواهد بود. عام پذیری و عمومی شدن مفهوم دیکتاتوری همزمان با هم صورت پذیرفته است. یعنی ورود مفهوم دیکتاتوری به عرصه عمومی در ساده سازی آن و عام پذیری گام برداشته است و گستردگی استفاده از آن به عمومی شدن منتهی شده است. جدای از این موارد کنکاشی در معنای دیکتاتور و معنا پذیری های گوناگون آن در ادامه مورد نظر خواهد بود.

اتفاقات پس از انتخابات در ایران موجب حیات دو شعار "الله اکبر" و "مرگ بر دیکتاتور" شد. بی تردید شعار "الله اکبر" از آن جهت عنوان شده است که اعتراضی به دروغ های بی شمار و تظاهر و فریب دستگاه حاکم صورت گیرد. "الله اکبر" بیش از آنکه یک شعار معارف و شناسنامه ای و هویتی برای جریان معترض در ایران باشد، یک شعار معارض با دستگاه حاکم بود و شعار "مرگ بر دیکتاتور" هم چه در توجه به "مرگ" و چه "دیکتاتور" حداقل یک شعار معارض و در واقع یک شعار معاند بوده است که از این باب است که اعتراضات پس از انتخابات در ایران نیز به سان عموم جریانات اعتراضی در ایران صاحب رهبری منفی بوده است. آنچه که محل اتفاق نظر و توافق عمل بوده است، تلخی و نامطلوبی امری معطوف به عموم بوده است که جمهور ملت را در تعارضی آشکار با دولت به پا داشته است. بروز شجاعانه شعار براندازانه "مرگ بر دیکتاتور" در این برهه، آگاهی رسانی در عمق یافتن شکاف ملت-دولت است. که به عاملیت حاکمیت به واکنش (از سر عصبانیت) مردم منتهی شده است.

مایل هستم باز انحصاراً پرداختی به دیکتاتوری داشته باشم تا در این آشفتگی ذهن و تلاطم قلم پیوستگی متن و سادگی پذیرش مفهوم و معنا از میان نرود. وقتی پس از سخنرانی 17 آذر دانشگاه تهران "شکوه به دیکتاتور" را در ادای حق مطلب اعتراض به ساختار استبدای حاکمیت و لزوم پاسخ خواهی از شخص اول به نگارش در آوردم و یادداشتک "خروش بر دیکتاتور" را هم نوشتم، با وجود نمادین بودن هر دو مطلب، دوستان به شوخی می گفتند بعدی چه خواهد بود. ولی همان حدس از سر شوخی آن روز برخی دوستان را مردم روایت و بیان کردند؛ "مرگ بر دیکتاتور". لیک توجه من به دیکتاتوری بیش از بیان نمادین و اعتراض به آن بود و پیشتر در مقالاتی اشاراتی به دیکتاتوری داشتم و معرف "اقتدارگرایی و انحصارطلبی" را به عنوان شناسنامه دیکتاتوری ایرانی همیشه بیان می کرده ام. ظهور دیکتاتوری نو در سال 85 یک ذهنیت دور و از سر ترس بود که امروز می توانم به عنوان یک هشدار جدی به بسط آن بپردازم.

در ادامه فقط شرح دیکتاتوری به فریاد پرسشگری و "ندا"ی روشنگری بیان خواهد شد. در این متن فارغ از تعاریف فلسفی و تخصصی در تفارق دیکتاتوری با واژگان همنشینی چون توتالیتر و یا مصداق شناسی ها و موارد دیگر پرداخته می شود.

حال که دیکتاتوری واژه ای ساده و عمومی شده است، شاید بد نباشد در یک باز تعریف از این واژه بپردازیم. بنابراین در بیانی ساده و کوتاه دیکتاتوری؛ اقتدارگرایی توام با انحصارطلبی است. یک حاکمیت اقتدارگرا و انحصارطلب دولتی دیکتاتور است. (در این نوشتار دولت معادل حاکمیت و حکومت همان قوه مجریه است)

پس در حکومت های استبدادی از نخستین اصول، اولویت یافتن استفاده از قوه قهریه در شیوه تدبیر امور جامعه است. اما از آنجا که همیشه و به ویژه در دنیای امروز استفاده عریان از خشونت و وجوه منفی و بسیار دافع قوه قهریه در پذیرش عمومی و مشروعیت یابی روندی غیر ممکن را می یابد، جباریت و زورسالاری گاه در لباس موجه تر و به دور از اظهار و بروز دائم و علنی در القای پیوسته ترس و واهمه به تمامی ابزار ارعاب و تهدید رخ می نماید. بنابراین زورگرایی و قدرت مداری جای خود را به اقتدارگرایی می دهد تا هم جامه تنقیح در بر داشته باشد و همواری مسیر حیات و استواری پایه دوام تامین گردد و هم طعام و شراب کامیابی و بهره مندی به کام باشد و استقرار مقام سلطانی و سیطره امر حکمرانی به راه باشد.

باید توجه داشت که اقتدار گرایی حافظ و نگهدارنده حاکمیت دیکتاتور است و مقدم بر آن انحصارطلبی ایجاد کننده و مولد دیکتاتوری است. انحصارطلبی و تمامیت خواهی است که حاکمیت را به سمت دیکتاتوری می برد تا با توسل به ابزار ارعاب و خشونت پایه های دیکتاتوری را تحکیم و تثبیت بخشد. گروه دیکتاتور و در راس آن فرد دیکتاتور مصالح و منافع و قدرت را منحصر به خود می خواهند. این انحصار طلبی در ابتدا به صورت زیاده خواهی و دست بردن به حقوق دیگران و غصب و پایمال کردن حقوق دیگران است و توسل به دروغ و تقلب از جزئیات پر کاربرد در زیاده خواهی نظام های دیکتاتوری است. اما از آنجایی که زیاده خواهی را نهایتی نیست، سرانجامی جز تمامیت خواهی و خواستن تمامی امکانات و مزایا برای خویشتن نیست. بنابراین هر امتیاز منحصر به گروه حاکم و در راس آن به فرد حاکم مختص می شود و در این مسیر تعدی و تجاوز به حریم و نظرات و آرای دیگران و غصب آن موجه شده و با پایمال کردن حقوق جمهور و عموم مردم مقدمه دیکتاتوری که انحصارطلبی تام دستگاه حاکم است صورت می گیرد تا در ادامه با توسل به قوه قهریه به تدبیر و کنترل امور جامعه پرداخته و نظام دیکتاتورِ اقتدارگرای انحصارطلب شکل گیرد.

دیکتاتوری ها جدای از ویژگی های ذاتی (لازم و ضروری خود) به امور دیگر نیز توجه دارند. توجه دیکتاتوری ها براساس ضعف ها و قوت ها مورد بررسی است. از آنجایی که پیشتر هم گفته شد که دیکتاتوری ها تعارض و معاند پذیر هستند، ضعف های یک دیکتاتوری میزبان تقابل ها و وجودهای برانداز و ساقط کننده است. ابتدا باید دانست که نقد در مقام نخست تقابلی بین گوینده و مخاطب، پرسشگری و خواهان اصلاح است. رفرم خواهی و اصلاح طلبی زمانی می تواند به حیات خویش ادامه دهد که حقانیت وجود و اجازه بروز بیابد که این مسئله با تمامیت خواهی و حق کشی دستگاه دیکتاتور در تعارض است. همچنین اقتدارگرایی که ستون خیمه آن خشونت است، در برابر نقد که روحیه ای استدلال پذیر و منطق گرا و اخلاق باور می طلبد، جز فاجعه نمی تواند به بار آورد.

در ضمن باید در نظر داشت که نقد آنجا که پا را فراتر از گفتگوی گوینده و مخاطب می گذارد و نقش روشنگری در بستر جامعه و داوری جمعی و قضاوت عمومی را می یابد، بر طبل شدت و حدت تقابل (تعارض و دشمنی) می کوبد. و اساساٌ هر آنچه از اقتدار و قدرت دستگاه حاکم بکاهد و ورود به حوزه انحصاری تصمیم گیری و تمامیت خواهی مطالبات گروه دیکتاتور را مجاز بشمارد، از خطرات و ضعف های دیکتاتوری به شمار می رود. آنچه که مانع یا مشکل کننده جابجایی قدرت شود و یا از حفظ و انحصار ادعاهای نظام مورد نظر تخطی کند، دیکتاتوری ستیز است. شاید نمونه ای از این خطرات (برای فهم صحیح تر مطلب) دموکراسی باشد. دموکراسی هم تسهیل کننده جابجایی قدرت است و هم با اعطای حق تصمیم گیری و نظارت به عموم و به ویژه توجه به حقوق اقلیت ها (ی سیاسی) اجازه بیان خواست ها و مطالبات و در نظر گیری آن ها؛ معاندی تام برای یک نظام دیکتاتوری است. البته انتقاد و هر آنچه ماهیتاً اشتراکی با نقد دارد و یا اساساً سهمی از مفهوم آزادی در بر دارد؛ در تعارض آشکار با دیکتاتوری است.

ولی دیکتاتوری ها بسترها و دستاویزهایی نیز به عنوان قوت های محیط رشد دارند که آن را با استفاده متناسب با روح خود، آماده بروز می سازند و از آن بهره می برند. استفاده از روحیه ملی گرایی و یا استفاده از اعتقادات عمومی مردم، ایجاد هیجانات مقطعی در عرصه ملی و بهره برداری از آن و مسائلی از این دست مورد استفاده دیکتاتورها بوده است. مصادیق شماری ها و بیان بر فجایع آن ها به ویژه انواع دینی و ایدئولوژیک؛ تکراری و قریب به غرض و موجب غفلت است که باعث می شود فقط در جای لازم بیان شود. اما باید در نظر داشت در دوران معاصر و شکل گیری کشور-ملت ها دیکتاتوری هایی با ماهیت های گوناگون شکل گرفته است.

در دیکتاتوری ها مسئله فقط مربوط به سلطان و حکمرانی جبارانه او نیست بلکه یک دیکتاتور در پی اثبات و تثبیت اعتقادات و خواست هایی به مردم است. بنابراین دیکتاتور خواهان حکومت بر افکار و اعتقادات عموم نیز هست. پس چنین نظامی بر یک ساختار سلطانی استوار نیست و در واقع ساختاری ایزد-شاهی دارد و در آن سلطان و پیامبر هر دو و در کنار هم به مشروعیت بخشی به حاکمیت می پردازد. – در این نوشتار به پیامبر نگاهی دینی وجود ندارد و پیامبر سرآمد و راهنمای اعتقادی یک قوم است که این پیامبر می تواند برجسته ترین چهره دینی، یک اندیشمند و فیلسوف، عارفی شناخته شده، سیاستمداری نظریه پرداز، یک پیامبر یا چهره تاریخی و ... باشد. – مشروعیت سازی در نظام های دیکتاتوری و به ویژه در دنیای امروز ماهیتی متفاوت از گذشته یافته است. اگرچه در طول تاریخ بسیار بوده است که نظام هایی با تکیه به قدرت و این اعتقاد که "خود قدرت مشروعیت می آورد" سال ها حکمرانی کرده اند. ولی فراز و نشیب های عرصه قدرت و لغزش های حاکمان و مرگ آن ها، تکیه منحصر به قدرت و جبر را متزلزل و فنا پذیر می داند. بنابراین ایجاد ارزش هایی رسمی و گرد آوردن عموم به دور آن اهمیت یافته است. یعنی سپردن مردم به دست پیامبران و کنترل از راه تسلط بر عقاید و آرای ایشان.

بنابراین پیامبران ارزش هایی می آفرینند و سلطانی مهر تائید بر آن می نشاند و همدوش با هم و در نظام آفریده خویش همزاد هم به رشد و پایداری می رسند. پیامبر پس از تشکیل در پی استقرار نظام شاهی و تثبیت عقاید ادعایی خویش می باشد. اساس وجودی این نظام بر پذیرش سلطان (تدبیر و قدرت او) و پیامبر (آرا و عقاید او) استوار می گردد و تخطی از آن موجب تعارض و دشمنی با وجود و بقای آن خواهد بود که با انحصارطلبی دیکتاتوری به جنگ برخاسته و به اقتدارگرایی دستگاه حاکم سرکوب می شود. اما از آنجا که تقابل صریح و جنگ پیوسته مشروعیت زدا است، می بایست راهکاری یافته شود که از تقابل پرهیز شود. پس اهمیت تسلط بر افکار و اعتقادات مردم برجسته تر می گردد و پیامبر است که برتر از شاه قرار می گیرد. این اظهار و ادعا به خوبی در دیکتاتوری های معاصر دیده می شود. مردمی بودن و تکیه به توده ها مقدمه ظهور و بروز دیکتاتوری ها بوده است. برآمدن دیکتاتوری ها از انقلابات و غلیان های مردمی تاریخ ملل گواهی بر این ادعاست. اما چیست آنچه که اتصال بین دیکتاتور و مردم را برقرار می سازد. نظام سلطه و حکمرانی نیازی مبرم به اطاعت و پیروی جمعی دارد و اطاعت اگر از خشونت بخواهد فاصله بگیرد نیازمند ارادت خواهد بود. یعنی طاعت بر جای اطاعت می نشیند. یک دیکتاتوری تا زمانی که به استیصال و یا نیاز مبرم به خشونت نرسد، به ابزار خشونت متوسل نمی شود. پس نیک می داند باید پیش از آن با تکیه به ارزش آفرینی های معطوف به طاعت و اطاعت (ایزد و شاه)، ارادتی را از سوی مردم ایجاد کند و با گسترش و دامنه دادن به آن ارادت ورزی پایه های حاکمیت را محکم کند. تاریخ گواه است که دل در گرو داشتن و از جان گذاشتن (ایمان و باور داشتن) قوی تر و پر مایه تر از منافع حافظ و پشتیبان افراد و افکار بوده است. حال در گذر زمان نیز بوده است که ایمان آدمی از دلیل و حجت او پیشی گرفته است و تعصب که محصول این پیشی گرفتن و باور خالی از تعقل است، سرباز و انصار دستگاه حاکم شده است. سر سپردن و دل در گرو اعتقادات دستگاه حاکم گردیده است. حال گذری به سرزمین ایران و تعلقات و اعتقادات ایشان قصه ای خاص تر را نقل می نماید. توجه به روحیات شرقیان و سر به زیری و طاعت و اطاعت پذیری، سنت شرقی در اینجا توجه ای درخور می خواهد. سنت شرقی که همچنان نظام سیاسی قاره کهن را با سوالات و ابهامات فراوان در آینده آن روبرو کرده است. اما آن سنت شرقی که در واقع تمایل به ارادت ورزی و ستایش گری در برابر امر قدسی و اسطوره ای است، امروزه پایه دیکتاتوری پذیری ملت ها شده است.

باید توجه داشت آنچه که در دنیای غرب مولد عصر جدیدی به نام مدرنیته و پیشرفت ها و نظام های سیاسی جدید شد، دارای عواملی بود که از جمله آن ها می توان به راززدایی از جهان، قدسی زدایی از جهان و اهمیت یافتن انسان و قد برافراشتن او در برابر فراانسانی و اسطوره نام برد که هر سه این عوامل در برابر سنت شرقی برای پیشبرد خود با مشکلات فراوانی روبرو است. در این میان آنچه که مورد استفاده حکومت ها بوده است، روحیه ارادت ورزی و پذیرش بندگی بوده است. (این روحیه در طول تاریخ به اشکال مختلف و گاه جهانی تا به امروز وجود داشته است) این رابطه می تواند خود را با زمانه خویش سازگار سازد و لباس موجه بر تن کند. جالب آنکه ارادت ورزی به عنوان مادر بندگی و بردگی (سر سپردگی) در فرهنگ عامه ما لباس ارزشی دائم بر تن دارد و این جامه تنقیح با عباراتی چون خاکساری عارفانه و زاهدانه، فروتنی ادیبانه و موقرانه معرفی شده است و در لباس اخلاق عمومی و تثبیت شده بر روح آدمیان تاثیر گذاشته است و ارادت ورزی را موجب شده است که نهایت آن چیزی جز بندگی و سرسپردگی نخواهد بود. سرسپردگی و مریدی که دیکتاتوری پرور و استبداد خیز است.

فقط توجه به ارادت ورزی و خلق و تثبیت روحیه بندگی در آدمیان توسط حاکمان و پردازندگان اعتقادات است که در اینجا مورد نظر است و از آن جهت که استبعاد و بندگی در فرهنگ ایرانیان ریشه دار و امری مطلوب نیز معرفی شده است می توان آن را در کنار استبداد زورمدار قرار داد. بنابراین در دیکتاتوری ایرانی ارادت ورزی تبلیغ و ستایش می گردد و استعباد و استبداد همراه و همکار در ساختار حاکمیت بروز می نماید. اگرچه نقش برجسته تر به روح ایزدی حاکمیت داده می شود و چه بسا تخت سلطان را به پیامبر سپرده و حاکم را یکی که اینک صاحب و وارث هر دو روح شده است گرداند.

دوست داشتم در این مطلب به سرانجام سخن برسم. ولی طولانی شدن مطلب ادامه را به نوشته ای دیگر می سپارد تا نگاهی به ساختار قدرت در ایران امروز و رقابت دو دیکتاتوری اعتقادی ولایی و نائب امامی و توصیفات بیشتر پیرامون دیکتاتوری ایرانی که مراد این نگارش است، به مقصد رسد.

۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه

غیرممکنی که امروز تغییر است

سه هفته ای است که مطلبی ننوشته ام و علی رغم تمایل به نگارش، این مسئله صورت تحقق نپذیرفته است. بعد از جمعه کودتا شرایط به شکلی رقم خورد که هم تمرکز را از آدمی می ستاند و هم سایر موضوعات به سایه این موضوع رفته و اتفاق نقش برجسته تری یافته بود. البته در زمانی هم که به فعالیت واقعی در جنبش دانشجویی مشغول بودم، همیشه از اینکه براساس حوادث آنی مجبور به عمل شوم بسیار ناخرسند بودم. روزهای سخت فعالیت را دوستانم با دو مولفه همیشه به خاطر دارند. عصبانیت و زبانی تیز و گاه آزاردهنده و دیگر خستگی و چشمان ورم کرده که گاه این ضعف و بی خوابی منجر به از حال رفتن من هم شده بود. قصه آن چیزی جز حضور بیش از حد توان در آن میدان نبود. توانی که صرف جبران خلا منطق به حاشیه رفته و فعالیت های فراموش شده می شد. در شرایط آرامش و مهیای محاسبه و به تدبیر عمل کردن، آدمی به سوی هدف می تازد و با انگیزه ها کار دارد و توان جمعی را به کار می گیرد. -افزایش سوی موافق و کاهش جبهه مخالف- اما در شرایط سخت، توان ها خودنمایی می کنند. یادم می آید به بازجویم می گفتم که همیشه در اتاق بازجویی در جریان بازداشت های دانشجویی همه هدف شما (مجموعه امنیتی) سرکوب توان و از پا در آوردن است و نه تدبیری برای انگیزه ها و برایم سوال بود که اتاق بازجویی میدان جنگ است یا مجلس حل. –چه به خدعه و نیرنگ و چه به بحث عقلانی و صحبت انسانی-

همت این روزهای مردم را هم صحنه ظهور توان های ذخیره شده ای در فریاد خواست های تاریخی می بینم که البته روح حاکم بر مجموعه امنیتی و دیکتاتورنهاد و استبدادمنش ایران بر احساسی ماندن فضا شدت می بخشد. این روزها سرکوب عریان و تنها مجال بیان در برابر هم صف آراسته اند که نتیجه چنین تقابلی دور از انتظار هم نیست. آنچه که در اتاق بازجویی در پی تواب سازی است در صحنه اجتماعی در پی پشیمان کردن و عبرت سازی است. به هر حال در شرایط سیطره و تسلط یک دیکتاتوری تمام عیار رخ دادن چنین فجایعی عجیب نیست و بیان صدا و سیما نیز جز همراهی با دولت و حاکمیت نمی تواند باشد. دولت و حاکمیتی که بی شک امروز می توان دروغ را از مشخص ترین ویژگی های آن در کنار خشونت دانست.

اگرچه همیشه به جملات و عبارات زیبا و روحیه زایی که در روزهای سخت و در بهبوهه درگیری ها بین فعالین sms می کردیم، ایمان داشته ام و حتی بر روی دیوارهای سلول هایم به هر وسیله ممکن نقش می زدم. –"در جدال روزهای سخت و مردمان سرسخت؛ پیروز سرسختان خواهند بود" و ...- اما در مورد این جدال نابرابر همیشه سوالات فراوانی داشته ام. با اعتقاد خلل ناپذیری که درباره نفی خشونت دارم و آن را حتی فارغ از پذیرش عمومی حکمی قطعی برای عمل صالح زمان –استراتژی مطلوب- می دانم. و اضافه می کنم که تردید نباید داشت که گذر زمان پیروزی را به مردم خواهد بخشید.

"همه جا آدم های خوب و بد پیدا می شوند" این از شعارهای همیشگی زندگی ام بوده است. ولی کم کم به این باور رسیدم که فراتر از آن در هر آدمی هم حتما و حتما خوب و بد هست و هیچ سیاه و سفیدی نیست. اما به چه میزان است و به چه شکلی بروز و ظهور می یابد، جای سخن فراوانی دارد و گاه خوبی آدمی شر و بدی آدمی نیک چون به پنداره فرد نامطلوب و یا ناپسند است، مجال بروز علنی و بی پروا نمی یابد. اما وجود دارد.

هاول روزگاری برای دلگرمی یارانش می گفت که عوامل سرکوب که اسلحه در دست دارند زودتر از شما (مردم) که هیچ ابزاری ندارید، خسته می شوند و یا به تاثیر از گاندی، سروش زیبا می گفت که به خشونت نه بگویید و چنان به نفی و تقبیح خشونت بپردازید که خشونت خودش رسوا شود و این همان حجت بی تردید بودن پیروزی نهایی است که سرانجام مردمی که به شجاعت و به دور از خشونت ایستاده اند در کنار نیکی های چه بسا اندک نیروهای سرکوب به فراگیری که همه سراسر یک رنگ و یک صدا می شوند، می رسند و آنگاه دیگر دیکتاتوری باید برود.

نمی دانم هنوز هم برایم سخت است مطلبی را که می خواهم بگویم بدون مقدمات طولانی بیان کنم. پیش از مطلبی که چند روزی است ذهنم را مشغول کرده است گریزی به تجارب تاریخی یک سرزمین و ملت آن می زنم. در این هفته ها که ایام به سبزاندیشی قومی منتظر و آزادی خواه و شب اندیشی دولتی انحصار طلب و اقتدارگرا به ناگاه به صفحه های سیاه تاریخ کشورمان تبدیل شده است و سیاهی را پس از سرخی سینه های پرتپش یاران، شاید ممکنی برای تسلی ساخته است، نوشتن برای من که امکانی برای فعالیتی مثبت ندارم، سخت است. شاید اندکی متوجه شوم که دشنام پست آفرینش و نغمه ناجور شدن چرا در هوای ناجوانمردانه سرد زمستانی شکل می گیرد. سخن درباره این روزهای پر قصه و پر غصه فراوان خواهد بود که زمانی خواهم گفت اما تجربه این سال ها به من ثابت کرده است که هر سخنی که بگوییم، روزگاری ثمرش را خواهیم دید. چه دیگرانی بخوانند و چه دیگرانی هرگز نخوانند. (حداقل آدمی با دیدن صحت گفته ها و پیش بینی هایش روحیه ای وصف ناپذیر می یابد.) حال اگر عمل و فعالیتی هم صورت پذیرد مسلما نقش و اثری بیشتر از گفتن و نوشتن دارد. (نمونه ای از آن در مسرت دانشجویان پلی تکنیک دیده می شود که پلی تکنیکی ها خود را سهیم ترین خواست ها و رفتارهای پیشروترین های امروز می دانند. ایستادن در برابر احمدی نژاد و فراگیرترین شعار این روزها –مرگ بر دیکتاتور- را میراث واقعی خودشان در این برهه تاریخی و به نمایندگی از دانشگاه به مردم می دانند) حال از هزار بیان و شاهد مدعیان راست و خیال این روزها که بگذریم واقعیت نتیجه بخشی حرکت است. واقعیت ساختارهایی است که فرو ریخته و تابوهایی که شکسته اند و اندک روزهایی پیش محکوم به انزوا می شدند. ولی امروز فراتر از شجاعت مورد نظر، نوید شکستن آخرین تابوها را هم می شنویم.

در باب حرکت هم که شاید نیازی به گفته ای تکراری نباشد. در یک مبارزه چه مسالمت آمیز و انقلابی و سرخ (چه مخملی و چه کلنگی) حرکت نقش دارد و پیوستگی حرکت (از توالی ها، از تضادها، از همایش ها، از رسایش ها و ...) است که در نهایت به نقطه مطلوب می رسد. (فراگیری یا جهش یا ...) راستی فراموش کردم از صمیم قلب به عموم آزادی خواهان و ملت آزاده ایران مرگ عزیزان و فرزندان ملت را تسلیت بگویم.

اما موضوع اصلی که امروز توانست بعد از روزها قلم را به من بسپارد و بر صفحه ای یادگار و شاید تجربتی را نقش بندد، "تغییر" است.

بعد از اینکه کلمه تغییر در ادبیات امروز جهان پس از انتخاب "متفاوتی از همه پیشینیان" در انتخابات امریکا نقش برجسته تر یافته، در اتفاقات امروز ایران هم اهمیت بیشتری یافته است. نکته ای که برای من اهمیت دارد این است که تغییر در امریکا یک واقعیت بود. خود برگزیدن صاحب شعار در امریکا، پذیرش و انجام تغییر بود. "فردی که خودش تغییر بود" نمی توانست با نمونه های "فرزند گذشته نظام بودن" یکی باشد. اما در ایران تغییر ایرانی چند مولفه ای داشت و با معیارهایی بیان می شود که بی تردید مجال بیان خود را می طلبد. اما اشاره آنکه؛ یکی شعار تغییر کروبی بود که چنان ویژگی هایی داشت که روزنامه کیهان را بر آن داشت تا در یک قیاس کمی شگفت آن را با "نه به جمهوری اسلامی" سال 58 یکی بداند. دیگری تغییر موقعیت و جایگاه هاشمی بود. دیگری تغییر نگرش نخبگان سیاسی به سبزمردی به نام میرحسین بود. دیگر تغییر فضای کشور به ویژه تهران بود. دیگر تغییر آگاهی مردم بود. دیگر ...

اشتراک آن ها چه بود که امروز بتوانیم در یک قالب تغییر ایرانی به آن بپردازیم؟ یکی آنکه تغییرات دور از انتظار بود. چند سال به عقب برگردیم این تغییرات غیرممکن بود. تغییراتی که اتفاقات فراوانی را به همراه داشت. سیمای ضرغامی به چراغ سبز رهبری و شیطنت و فاشگویی احمدی و سایرین، تاریخ حاکمیت جمهوری اسلامی را سراسر دروغ و دزدی و بی لیاقتی و بی کفایتی معرفی کرد و در پاسخ خرافه گرایی (به قول رهبری: رمالی) و دیکتاتوری روح حاکم بر دولت جدید معرفی شد. اما دولت دروغ اینک در کودتای که ثمره مهندسی انتخابات است از گذرگاه هزاران تغییر گذشته و سرانجامش جز همان تغییر در تفسیر کیهانی نیست!

این روزها ذهن من درگیر کلمه تغییر است. چه حمله باتوم به دستان به مردم بی سلاح در صدا و سیما وارونه شود و کتک خوردن و مرگ آن ها اغتشاش خوانده شود. چه سناریوهای نخ نمای اعترافات تلویزیونی پرده دروغ دوستی و دروغ پروری قوم استبداد را به نمایش گذارد. چه همه اتفاقات حتی جنایتِ کشتار مردم بی گناه را به بیگانگان نسبت دهند و در توجیه آن تاریخ تحریف کنند و طرف موثر قرارداد ننگین ترکمنچای را انگلیس معرفی کنند و ... . تفاوت های زیادی ایجاد شده است. اگر رابطه ما با دنیا تغییر کند. اگر نگاه دنیا به ایران تغییر کند. اگر ملت در آگاهیشان تغییر ایجاد کنند. در نگاهشان و در اعتمادشان تغییر بدهند. اگر و اگرهای دیگر.

و دیگر اینکه آیا تغییر به یکباره به ظهور می رسد. تغییر را افراد رقم می زنند. تغییر معطوف به جامعه است. به عبارتی تغییر مورد نظر در این متن (تغییر ایرانی) یک امر اجتماعی و سیاسی است. تغییر اتفاق است، انتخاب است، یا اتفاقی که به سوی انتخاب عموم حرکت می کند و منطبق می شود. یک تقابل گزینش شده که به زایشی نو می انجامد. آیا کروبی تغییر کرده است. هاشمی و موسوی و یا مردم تغییر کرده اند. آیا این تغییرات به یکباره بوده است. آیا تازه به حقایق مورد اشاره امروز پی برده اند که معتقدند "این اول داستان است" و یا قصه چیز دیگری است. دوستان به من می گویند که بسیار از کلمه قصه و داستان در متن هایم استفاده می کنم و دلیل آن را می پرسند. من توافق انتخاب ها و اتفاق ها را قصه می دانم و آنگاه که یافتن و پی بردن وجود می یابد، اول داستان است و قصه ای شروع می شود. آغازی که مستلزم آن است که یا به حقیقت و انسانیت احترام گذاشته شود و یا دربند منافع و مصلحت بغلتد و به هر حال به یکباره قصه عوض می شود و همه بینندگان و حاضران به تعجب و گاه حیرانی می رسند.

شاید در زندگی بسیاری پیش آمده باشد که تغییراتی در اعتقادات و رفتار خود داده باشند. من خود در برهه های مختلف زندگی پذیرای تغییرات بزرگی در اعتقادات و رفتارهایم بوده ام. از یک بستر سنتی و تحت تاثیر دستگاه آموزشی و تبلیغاتی رسمی به ناگاه به نقطه ای مقابل آن رسیده ام. آشنایی با اندیشه های نوگرایانه دینی و تردید و شک کردن و بیان منکرانه من و یکی شدن با آن اندیشه ها در پی هم و به سرعت صورت گرفت. (اگرچه این اتفاقات بدون علاقه من به کتابخوانی، فلسفه و سیاست به این نقطه نمی رسید) ولی دولت احمدی و اتفاقات پلی تکنیک موجب رقم خوردن انتخابی بزرگ شد. انتخابی که آگاهی های جدید و تغییر نگاه به مسائل و پذیرش حقایق را در پی داشت تا وضعیت امروزم را نتوانم با 4 سال پیش مقایسه کنم.

حال جالب آن است که پیش از آنکه تغییرات مورد اشاره در من صورت بگیرد، گاه به استدلال و منطق ویژه آن آموزه ها با شعار آزادی و دموکراسی و حقوق بشر و اخلاق مداری و قانون گرایی و ... به دفاع از مواضع جمهوری اسلامی و حتی ولایت فقیه می پرداختم و چنان تحت تحت تاثیر بودم که هر حرفی و خبری از آقایان را نیک و صحیح می دانستم. چنان که باورش برای امروز من دشوار است. خلاصه اینکه مجذوب بودن و تغییرستیزی به مریدی و ساده باوری (منکرانه) منتهی می گردد. (که می تواند از هر مسلکی هم باشد و به ویژه مسالک ایدئولوژیک) ولی تجربه شخصی به من ثابت کرده است که گذار از عامل تغییر بسیار ساده و در هم شکننده باورهای قبلی است. البته با توجه به تجربه تاثیر ویژه زندان، معتقدم زندان بنا به ویژگی هایش مکانی مناسب برای شکستن خویش و نگاهی به گذشته و بنا کردن شخصیتی نو است. فرصتی که معمولا در فضای عادی و در ارتباط مستمر با دیگران امکان پذیر نیست. به عبارتی ایجاد یک شکاف آگاهی را لازمه این امر می دانم، آنچه که در امر اجتماعی می تواند با اعتصابات و توقف مسیر عادی زندگی تحقق یابد.

در مورد تغییر ایرانی این روزها آیا وضعیت یک امر فردی بوده است و یا بحث چیز دیگری است. اندکی خارج شدن از فضای آگاهی سازی دستگاه حاکم (آگاهی از حقایق و فاش شدن دروغ ها) یا نگاه و نگرش تغییر یافته و یا حقایقی جدید رخ نموده است. به نظرم در باب مدیران و نخبگان تغییر نگاه و نگرش تاثیر داشته و در مورد مردم رسانه ی خیابان و سنتی ترین شکل ارتباط (رو در رو) تاثیرگذار بوده که جهش آگاهی منجر به اتفاقاتی بزرگ و شکل گیری حقایق پشت پرده یک ایدئولوژی خشونت پرور و انحصارطلب و اقتدارگرا شده است. همانگونه که در یک فرد فراگیری و یکی شدن با عوامل تغییر امری جدید را شکل می دهد در امر اجتماعی نیز بسط تغییرات و تغییر آگاهی و نهایتا تغییر پذیری امری حتمی خواهد بود و این امر حتمی با رجوع به تجارب شخصی نیز چنان بر سرعت و جهش شگفت سیر تغییر صحه می گذارد که همان نتیجه پیشین است که در تغییر ایرانی غیرممکن وجود ندارد و بی تردید سیر آن شروع شده است.

اگر چه مطالب بسیاری برای بیان است ولی برای یک یادداشت هفتگی بسیار طولانی شد.

بنابراین اینجا تغییر معنایی دیگر دارد. تغییر آن چیزهایی است که غیرممکن می دانیم. همان که روزگاری به تلخی می گفتیم: نشسته ایم و به اسطوره و افسانه دل خوش کرده ایم. ولی دورتر از اسطوره و مفیدتر از آن امروز از جایی که انتظار نداشتیم و در زمانی که انتظار آن را نداشتیم فرا رسید. و حالا باز هم می توانم بگویم: امیدوارم، امیدوارم و امیدوارم.

حتی اگر در مسیری که ساخته ایم آسیابی بسازند، آب آسیابشان را خواهد برد.

۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

هوای انتخابات

در این یک هفته پس از آزادی اتفاقات زیادی رخ داده است ولی مسلم است این روزها حاشیه جزئی و کم اهمیتی از انتخابات از مهمترین امور زندگی (حتی فرا معیشتی) هر فرد مهم تر است. حوصله بیانی از اتفاقات هم ندارم. چه آنکه نه مخاطب دارد و نه تأمل می آفریند. از این رو شاید آزادی مسعود دهقان و سعید درخشندی خبرهای خوش این روزها بود که می تواند با آزادی مهدی و عباس و سایر دوستان دربند خوش تر گردد. البته روز ویژه، زیبا و پر نشاط 9 خرداد که از زندان آزاد شدم را تا سال های سال فراموش نخواهم کرد. حضور در میان بسیاری از دوستان و لحظات شاد و امید آفرین. ساعت از 11:30 گذشته بود که از درب زندان خارج شدم. ولی هنوز عقربه های ساعت دقایقی چند از 12 نگذشته بود که در میان دوستانم در پلی تکنیک بودم. استقبالی که بر بدهی های من به جنبش دانشجویی افزود و مرا بیش از پیش شرمنده محبت و بزرگواری دانشجویان و جنبش دانشجویی کرد. وقتی شمع کیک تولد مسعود را به آرزوی آزادی او فوت می کردم انتظار نداشتم که خبر آزادیش را کمتر از 2 ساعت بعد بشنوم. آزادی که 2 روز بعد و همراه با سعید درخشندی در روز دوشنبه تحقق یافت تا فقط چشم انتظار مهدی و عباس بمانم و آرمان زمانه بدون زندان و زندانی سیاسی را با وجود فراوانی نام های دوستان دربند در خاطر مرور کنم.

این روزها سطح شهرها بسیار انتخاباتی تر از انتظار من است. نمی دانم این جوسازی های خبری و رسانه ای مبنی بر تلاش برای جلوگیری از مشارکت مردم در انتخابات و ادعای کم کاری صدا و سیما چگونه می توانسته مورد پذیرش باشد. البته منِ کهف نشین شاید متوجه حقیقت نباشم. ولی فکر می کنم که دروغ رونق بیشتری وارزش والاتری یافته گه همه به آن پناه می برند و موافق و مخالف، عملگرا و آرمان گرا، اصول گرا و اصلاح طلب و ... هم نمی شناسد. ولی نمی دانم چرا دانشجویان گاه دامن خود را به این بی ارزشی ها و ضد اخلاق ها آلوده می نمایند.

در باب حمایت اکثر دوستان از کروبی اگرچه دور از انتظار و شگفتی آفرین نبود ولی نوع حمایت و حضور آن ها و برخی غفلت ها باور نکردنی است. وقتی که به شوخی به دوستانم می گفتم که "کروبیچی شده اید، در حالی که 5 ماه قبل وقتی می گفتم که کروبی بهتر از بقیه کاندیداها است همگی می خندیدید" در نهایتش توصیف حمایتی من از کروبی در برابر سایر کاندیداهای احتمالی آن روزها را به سروشی بودن من برمی گرداندند. (البته من مدافع هم شرکت و هم تحریم بوده ام و هستم. دعوت به تحریم در گام نخست و توصیه به کاندیدای خاص در مواردی که قادر به متقاعد کردن به تحریم نشده ایم. البته بی تردید در این 4 ماه بحث های فراوانی شده که حتما در فرصتی مناسب تعقیب خواهم کرد) حال بگذریم که فرصت نمی شود در این چند روز در برابر 4 ماه غیبت و بی خبری در دفاع یا انتقاد محکم ایستاد. اما گویا نوع نگاه کاربردی و روشی ما به انتخابات در هیاهو ها، نگاه ارزشی را به حاشیه رانده و از این باب بسیار پشیمان هستم. شاید اگر می دانستم روزی چنین افراطی و ذوب در بازی انتخابات بسیاری از دوستان را می بینم، هرگز ...

اگرچه من همچنان معتقدم انتخابات هرچند فرمایشی و نمایشی و نظارتی هم که باشد و به عبارتی انتخابات در جمهوری اسلامی هم که باشد در ذات خود ظرفیت خدمت به دموکراسی را دارد و دموکراسی آنقدر عزیز و محترم است که می توان در موضوع انتخابات اندکی (حتی بر خلاف اعتقادات) تامل کرد. ولی شاید چون نتوانسته ام به این سوال قاطعانه پاسخ دهم که انتخابات در ایران به استقرار دموکراسی خدمت می کند یا خیانت. با این وجود نمی توانم خودم را تا پای صندوق بکشانم و به دیگران هم در مورد رفتن به پای صندوق با تردید به ساز نرفتن می نوازم.

بیانیه انجمن اسلامی پلی تکنیک درباره انتخابات را که می خواندم بسیار متاسف شدم. (متن بیانیه مورد نظر است نه مواضع) فقر استدلالی، فقدان مقدمات و شروط ورود و نتیجه گیری در بحث انتخابات، عدم ذکر اصول و مبانی و اولویت های بحث، عدم تاکید مجدد بر آرمان ها، بسنده به 2 اشاره کوتاه به فشارهای فراوان از بسیاری از محدودیت ها و محرومیت ها و محکومیت ها، بیانیه ای فقیر را نتیجه شده بود که در شأن جنبش دانشجویی و پیشروان ایشان نیست. انتظار ندارم به مطالبات تاریخی جنبش دانشجویی و شناسنامه سخن و عمل ایشان که اموری چون نقادی و صداقت و شجاعت است با دادِ شعار و سخن پرداخته شود. ولی از دانشگاهی که تمام اعتبار و حیثیتش را در این چند سال اخیر زنده بودن و سنگر آزادی بودن و تریبون فریاد آزادی بودن می دانست و پیگیری حقوق بشر و دموکراسی خواهی و آزادی خواهی و قانون گرایی و ... را با هزینه های سنگین به نمایش گذاشته بود و محرومیت های تحصیلی و محکومیت های قضایی و برخوردهای امنیتی را پذیرفته بود و در برابر پرونده سازی ها و بازداشت ها و شکنجه ها ایستاده بود، انتظار عمل و بیانِ راهبردی تر و کاربردی تر داشتم. البته نمی دانم در این 4 ماه چه گذشت که بسیاری از دوستان را در ستادها می بینم. شاید ضرورت نجات کشور بیشتر شده! و شاید هم تجربه حکمرانی دولت انقلابی نهم برخی ترس ها را به واقعیات تلخ مبدل کرده و تثبیت نموده است. به هر حال امیدوارم تصمیمی از سر شتاب و سطحی نگری انتخاباتی و غفلت و کوتاهی فضای پر هیاهو تبلیغات گرفته نشده باشد.

دوستان هنوز گاه به زوج عبارات وقادی و نقادی به شوخی سر می زنند. چیزی که خیلی دوست داشتم چنان بر آن تاکید کنم گه فراموش نشود. شاید ایراد به من و ادبیات و شتابی ناخواسته بود که نتوانستم آن را برای دیگران جا بیاندازم شاید اگر معادل فارسی روشنگری و پرسشگری را به کار می بردم نتیجه بیشتری در پیش نوشته هایم می یافتم. وقتی این همه تشنگی جامعه را برای فراارزش های صداقت و شجاعت می یابم و در این حال هیچ جای سیاست گذاری بر هر دو مبنا را نمی یابم، ناراحت می شوم. شاید هراس و ترس از محکومیت به تلاش برای براندازی است که صداقت و شجاعت توأم را به حاشیه برده است و دروغ را سوار مسلط میدان ساخته. اما می بینیم که مردم هنوز به انگاره خود برای صداقت و شجاعت هورا و غریو شادی و خرسندی سر می دهند. اما انحراف که این روزها غالب است از شجاعت؛ بی پروایی گستاخانه ساخته و راستی را به دروغ های بزرگ رسانده است. این روزها جسارت های فراوانی را در سطح شهر ها شاهد هستیم که گاه به درگیری هم می انجامد. دوستان و اقوام بیان می کردند که در سطح شهر شیراز طرفداران دولت پوسترهای احمدی نژاد را به زور هم که شده در ویترین مغازه ها قرار می دهند. جلوی اتومبیل ها را می گیرند و اگر پوستر را بر روی شیشه نچسبانی و چند برگه را در اتومبیل در کنار خود قرار ندهی، اجازه عبور نمی دهند. در گوشه هایی تهدید می کنند که شیشه ها را هم می شکنند. در تهران هم که چند روزی است به لطف این رکن دموکراسی (انتخابات) آزادی برقرار شده است. دعواهای رنگی تمام سطح شهر را فرا گرفته و جالب آنکه ما باید در اتاق بازجویی به خاطر چند ساعت بحث پیرامون انقلاب های رنگی و چند دست نوشته ساعت ها بازجویی پس بدهیم و ندانیم سرانجام رای دادگاه چه خواهد شد.

نمی دانم اگر ذهنیت های ما را می خواندند، احتمالا علاوه بر دست نوشته های شخصی و محرمانه، ذهنیت های ما هم جزء مدارک و استنادات موارد اتهامی و پرونده بر می شمردند. در صدا و سیما هم در یک بازی چند روزه تمام نظام را زیر سوال برده اند. فاشگویی های طرفین به خصوص احمدی نژاد به صورت شگفتی در حال بیان و ضربه های بزرگ به جمهوری اسلامی است. کشور را در آستانه یک دیکتاتوری و خودکامگی تمام عیار می دانند. 30 سال حکومتداری را به خویشاوندسالاری و رانت خواری و تامین منافع خودی ها و دست اندازی به سرمایه های ملی و مدیریت مدیران نالایق با مدارک جعلی متهم می کنند. خرافه گرایی، سطحی نگری و سلیقه ای عمل کردن و قانون گریزی را روال مرسوم دولت های مختلف بر می شمارند. کم کاری ها و دوری از خدمت ها را برملا می نمایند. ماجراجویی های سیاسی و بین المللی از دهه 60 تا امروز، بدون توجه به محرمانه بودن اعلام می شود. بحران سیاسی با عربستان، (قضیه حمل سلاح به عربستان که همیشه تکذیب شده) وجود مواد منفجره در قضیه دیپلمات های ایرانی بازداشت شده در لبنان فدای پیروزی شده است. دست اندازی به اموال مردم و مصادره اموال را بیان می کنند. یکی را سخنگوی اسرائیل می خوانند. یکی را مدافع امریکا و باز در جواب حمایت از هیتلر حوالت داده می شود. یکی از حق صدها میلیارد دلاری مردم از نفت می گوید که از مردم سلب شده بوده (البته اصل طرح که سپردن سرمایه به مردم و افزایش مالیات برای دولت و حرکت سرمایه از پایین و استقرار و تثبیت دموکراسی و افزایش نقش نظارت مردم و کنترل عمومی است، بسیار قابل دفاع است.) یکی از میلیاردها دلار دزدی از بیت المال می گوید. یکی از انحصار و خودکامگی و یکی از خرافه، یکی از خط انحرافی و ... می گویند.سطح شهرها هم که این روزها بسیار پر جنب و جوش است. طرح امنیت اجتماعی هم تا برگزاری انتخابات تعطیل است و دخترکانی به خدمت دولت انقلابی و ارزشی احمدی نژاد درآمده اند و ...

خلاصه فردای انتخابات را فارغ از هر نتیجه ای بسیار سیاه می بینم. جامعه بی تردید امنیتی تر می شود و جمله اقدام علیه امنیت ملی را بسیار خواهیم شنید. گرچند 2 روزی است که دو قسمت از سخنان رهبری از صدا و سیما به کرات پخش می شود که مخصوصا در مورد اعتراض به خیابانگردی ها عواقب بدی را باید انتظار کشید.

اگرچه بسیاری از حرف ها و شعارها دانشجویان و فعالان مدنی در این روزها بیان شد. گاه دولت نهم مهر تائید و سخن تاکید بر ادعاهای ما برده است. ولی شیر این منبع در دست ما نیست. امیدوارم کمی حافظه مردم تقویت شده باشد و شجاعت مدعیان و دوستان هم موقت در بازار پررونق و پر روزی انتخابات نباشد. البته شاید من به دلیل غیبت اشتباه کنم و شیری نباشد و ترک و سوراخی است که ...

به هر حال من که مجبورم تا برگشت سلامتی کامل حاشیه نشین و چه بسا عزلت نشین باشم. ولی امیدورام در این فاشگویی های فراوان و پر طنینی موسیقی و شعر صداقت و شجاعت و رونق بازارهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی در بیان فقرها و فسادها؛ در میان نسل نویی که سال ها به انتظارش سختی ها تحمل شده است، خریداران شنوا و بینایی باشند که دریافت آگاهی را به منزل درک ایستادگی و بیان شجاعانه و دور از خشونت [به سرانجام نیکی] برسانند. من همچنان منتظر این نسل نو خواهم ماند. با افسوسی بزرگ که چندی پیشتر آرزوی این را داشتم که خودم جزئی از این نسل نوی پر امید باشم.

۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه

بعد از آزادی مجدد

بعد از آزادی از گوشه و کنار حرف های مختلف که در بسیاری موارد مقابل هم بودند می شنیدم که موجب می شد آدمی نسبت به ادامه فعالیت های پر هزینه و تصمیمات پر ریسک به درنگ بیشتر بنشیند. با این اوصاف و از این جهت که پس از آزادی با بیماری های جسمی و روحی فراوانی روبرو هستم و در شرایط مناسبی قرار ندارم، ترجیح می دهم چند مدتی را به استراحت کامل بپردازم و فعلا قصدی برای نگارش مطالب و مقالات جدید و تدوین مجموعه های جدید ندارم. چه آنکه بسیاری از مطالب قبلی که در همین وبلاگ منتشر شده است و یا هنوز بنا به دلایلی منتشر نشده است، نیز آنچنان که حق مطلب بود، مورد نظر و اندیشه قرار نگرفته است. وقتی نگاهی به آخرین پست قبل از بازداشت (تابو و فتنه) می اندازم می بینم 80 درصد پرونده جدید من و دوستان همین مطالب موجود در این مقاله است و یا در مورد سایر مطالب هم کمابیش چنین است.

از آن جهت که در این بازداشت علاوه بر مدارک رایج از شنودها و گزارش ها و کارهای کارشناسی مامورین با حضور در منزل لب تاپ و تمامی دست نوشته های شخصی من را هم بردند و در بازجویی ها هم استفاده می کردند، هم از باب فشارها و هم فقر منابع و مطالعات چند سال گذشته در شرایط بدی پیرامون بیان مطالب سلسله ای و هدفمند قرار دارم. امیدوارم دوستان کوتاهی چند روزه قلم و روزمرگی نوشته های پسین (که شاید حرف های جدیدی هم در آن نباشد) را به واسطه کسالت و خستگی روزهای تلخ 3 سال اخیر ببخشند.